|
نوشته هاي بي سرنوشت
|
||
|
نگاهی خودمانی به جامعه و آدمها |
روبرویم نشست . چند کلمه ای تکراری گفت و چند شکایت بی سر و ته . نمی دانستم درد می گوید تنها یا درمان می خواهد . او را می شناختم فقط اندکی اما از چهره و لباس و رفتارش حدس می زدم آدمی ست معمولی با زندگانیی خالی از ماجرا و البته خالی از دغدغه های بسیاری مردمان . خواستم از روی صندلی بلند شوم و او را بدرقه کنم . برنخاست . بی مقدمه لب گشود . نفهمیدم چه شد . چشمانم سیاهی رفت . روی صندلی ولو شدم . از فاجعه ای سخن می گفت . از دردهایی بسیار دردناک و از رنجی دایم . به چهره اش دزدانه نظری انداختم . قطره ای اشک بر گوشه چشمش حلقه زده بود . هنوز استوار می نمود اما . شرمگین شدم از پندار خود . و از زمانه ای که آدمها رنجهای بسیار دارند و حتی سنگ صبوری یافت نمی شود برای شنیدن واگویه هاشان . درمان البته پیشکش . از دردی ۱۲ ساله می گفت . زخمی کهنه که بر هیچ کس ننمایانده بود و اکنون پرده از آن برمی داشت ....
|
|