X
تبلیغات
نوشته هاي بي سرنوشت
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
نوشته هاي بي سرنوشت
نگاهی خودمانی به جامعه و آدمها
امير حسين جلالي جمعه بیست و یکم تیر 1392

عاشقانه ترین فعل جهان

فرستادن نامه هایی است 

که 

می دانی

پاسخی نخواهد داشت...

پاسخی نخواهد داشت...

پاسخی نخواهد داشت...


برچسب‌ها: شعر
امير حسين جلالي جمعه بیست و یکم تیر 1392

چاپ شده در روزنامه جام جم. 9 تیرماه 1392

استفاده از واژه بیمار روانی یا انگ بیمار روانی زدن به بیمارانی که مبتلا به اختلال روانپزشکی هستند نشان‌دهنده نگاهی منفی و کلیشه‌ای است و باعث می‌شود دیگران این افراد را موجودی دور از جامعه، وابسته و حتی در مواردی تهدیدآمیز و خطرناک ببینند.این در حالی است که یافته های علمی روانپزشکان در راستای شناسایی و درمان اختلالات روانپزشکی بر این دیدگاه های کلیشه ای مهر ابطال می زند.خوشبختانه تاریخ مصرف این نوع نگاه به اختلال روانپزشکی و بیمارانی که از آن رنج می برند در دنیا به حدود 50 ـ 40 سال گذشته بازمی گردد و با گسترش رویکردهای جامعه نگر در کشور ما نیز به آرامی در حال رنگ باختن است.با وجود این همچنان جامعه ما نسبت به ضرورت دریافت خدمات و درمان های روانپزشکی و روان شناسی با باورهای غلط بسیاری درگیر است که انگ زدایی از آنها نیاز به افزایش آگاهی و دانش عمومی مردم و نوعی اصلاح فرهنگی نسبت به اختلالات روانی و درمان پذیری آن در چارچوب خدمات روانپزشکی و روان شناسی دارد.عمده ترین باورهای غلطی که در ارتباط با اختلالات روانی در جامعه ما شایع است، عبارت است از:

ـ هر کس به مشاور، روان شناس یا روانپزشک مراجعه کند دیوانه است.
ـ بیمار مبتلا به اختلالات روانپزشکی خطرناک است.
ـ داروهای روانپزشکی اعتیادآور است.
ـ مشاوران و روان شناسان رازدار نیستند.
ـ مشاوران و روان شناسان فقط نصیحت می کنند.
ـ اگر به روان شناس یا روانپزشک مراجعه کنم، فاجعه خواهد بود.
ـ اگر به روان شناس یا روانپزشک مراجعه کنم برایم پرونده سازی خواهد شد.
ـ داروهای روانپزشکی فرد را چاق می کند.
ـ داروها باعث می شود تمام روز بخوابم.
ـ اگر به روان شناس یا روانپزشک مراجعه کنم حتما مرا بستری خواهد کرد.

مقابله با امتناع از مراجعه به روانپزشک

علت امتناع از مراجعه به روانپزشک بسیار گسترده و تابع عوامل بسیاری است. ناآگاهی از این که نشانه هایی که فرد از آن رنج می برد و به اختلال در زندگی او منجر شده، می تواند ناشی از یک بیماری قابل درمان باشد، انگ و شرم از این که دیگران نگاهی منفی به فرد پیدا کنند، تصور این که اختلال روانپزشکی نشان دهنده ضعف اراده یا قدرت شخص است و مراجعه تاکیدی بر این امر است ازجمله دلایلی است که مانع مراجعه فرد می شود.در نتیجه افزایش آگاهی از طرق مختلف ازجمله رسانه های عمومی در این ارتباط می تواند بسیار کمک کننده باشد.کاهش انگ و شرم نیز می تواند رخ دهد و تسهیل کننده استفاده افراد از خدمات سلامت روان خواهد بود.

 اجتناب از خوردن دارو

نپذیرفتن درمان در راستای باورنداشتن به بیمار بودن و نیاز به درمان رخ می دهد. البته باورهای ناکارآمد در مورد داروها مانند اثربخش نبودن دارو در درمان مشکلات هیجانی و رفتاری، خطر وابستگی و اعتیاد به داروها و احتمال تجربه عوارض جدی با دارو هم در این خصوص می تواند موثر باشد.موثرترین و در دسترس ترین رویکرد در این مورد نیز آگاهی رسانی، تصحیح باورهای ناکارآمد و نشان دادن سودمندی دارو و درمان در مورد اختلالات روانپزشکی است.با وجود آن که دارو تقریبا در درمان اکثر اختلالات روانپزشکی کارآمد و مورد نیاز است، گاهی می توان در برخی اختلالات خفیف ابتدا از روش های دیگر بهره برد و در صورت سودمند نبودن این روش ها یا تشدید بیماری از دارو استفاده کرد.

درمان دارویی همیشه طولانی مدت نیست

طول مدت درمان دارویی در اختلالات روانی کاملا به تشخیص بیماری، مدتی که از آغاز بیماری می گذرد، سابقه پاسخ بیمار به درمان و عواملی از این قبیل وابسته است. یعنی هر بیمار باید در ارتباط با طول مدت درمان دارویی مورد نیازخود از روانپزشک معالجش که با وی و ماهیت بیماری اش بخوبی آشناست، اطلاعات بگیرد.

داروهایی با عوارض ماندگار

عوارض داروهای روانپزشکی بیش از درمان دیگر بیماری ها نیست. هر دارویی عوارضی دارد، اما برای مدیریت عوارض هم راه های بسیاری وجود دارد. البته بیشتر عوارض گذرا، برگشت پذیر، خفیف، قابل تحمل یا قابل مدیریت و درمان است. بهترین رویکرد آن است که هر بیماری در صورت تجربه عوارض، به جای قطع دارو، موضوع را با روانپزشک خود در میان بگذارد.

داروها معتادم می کند

این یکی از باورهای ناکارآمد بسیار رایج در مورد اختلالات روانپزشکی است. دارو اگر برای اختلال مشخصی، با دز مناسب و زیر نظر پزشک تجویز شود معمولا خطر وابستگی ندارد. ضمن آن که خطر وابستگی محدود به داروهای مخدر و خواب آورهاست و در موارد دیگر مصداقی ندارد. وابستگی معمولا در مصرف خودسرانه دارو و زمانی که دارو به جای درمان برای سرخوشی و لذت مصرف می شود، بروز می کند.

چرا چاق می شوم؟

تمام داروها باعث افزایش وزن نمی شود، حتی برخی داروها به کاهش اشتها یا کاهش وزن هم منجر می شود و برخی نیز اثری بر وزن ندارد. علت افزایش وزن عموما بعلت افزایش اشتهاست که به دلایل مختلفی به دنبال مصرف دارو رخ می دهد.
رژیم غذایی، ورزش و تحرک کافی، استفاده از داروهای مناسب کاهنده وزن، البته با تجویز پزشک و گاهی کاهش دز یا تغییر دارو می تواند در مدیریت این مشکل، کارساز باشد و جایی برای نگرانی نیست. فراموش نکنید که بهترین رویکرد آن است که هر بیماری در صورت تجربه عوارض به جای قطع دارو، موضوع را با روانپزشک خود درمیان گذارد.

درمان دارویی یا درمان های روان شناختی

بهترین رویکرد در درمان اکثر اختلالات روانپزشکی، درمان ترکیبی یعنی دارویی و غیردارویی است.اثربخشی هر کدام به تنهایی در بسیاری از این اختلالات کمتر از درمان ترکیبی است. در نتیجه تجویز نشدن هر کدام، ستم ناروایی در حق بیمارانی است که از نشانه های رنج آوری چون اضطراب، افسردگی، وسواس، روان پریشی و... رنج می برند.
البته بسته به نوع و شدت اختلالات و شرایط و ویژگی های بیمار، درمان های روان شناختی متفاوتی باید تجویز کرد و برای تمام بیماران نمی توان یک نسخه واحد پیچید. یعنی می توان در اختلالات خفیف تنها از روش های غیردارویی بهره برد و در مواردی چون مرحله عود اختلالات شدید، کاربرد شیوه های غیردارویی به بهبود بیمار و کاهش شدت نشانه های شدید موکول می شود


برچسب‌ها: روانپزشکی
امير حسين جلالي جمعه بیست و یکم تیر 1392
فوكو معتقد بود در دوران کلاسیک، مجانين وديوانگان در پشت حصارهاي بلند آسايشگاهها محبوس مي شدند و ديگر،صداي آنها به گوش نمي رسيد، در نتیجه ما تنها از خلال آثارهنرمنداني چون گويا ( نقاش اسپانیایی که میلوش فورمن هم فیلمی در مورد او ساخته) و ماركی دوساد معروف، غريو آنها را مي شنويم. از دید فوکو تیمارستان یا به عبارت امروزی تر بیمارستان روانپزشکی نه در جایگاه مکانی برای بهبود و تیمار که محلی چون زندان است. در تاریخ روانپزشکی معاصر از دوران اقامت طولانی مدت و ایزوله بیماران در آسایشگاهها به دوران بیمارستان های مدرن و سرانجام به دوره روانپزشکی جامعه نگر و ادغام مراقبت از بیماران در جامعه رسیده ایم. در کشور ما نیز این روند کندتر از آن چه در غرب بوده رخ داده اما اکنون در دورانی شبیه دوران روانپزشکی مبتنی بر جامعه هستیم. این ها را می خواهم کنار بگذارم و به مشاهده خود بپردازم. ما این مسیر طولانی را سپری کرده ایم و با دنیا همگام بوده ایم. قبول! اما چرا باید هر هفته چند بار بیماران من با نگاهی از سر یاس و ناامیدی از من بخواهند آنها را آزاد کنم و نخواهند که مرخصشان کنم. نمی دانم در دیگر بیمارستانها و در دیگر نقاط دنیا چه می گذرد. این یک مشاهده کاملا شخصی است. آزادی می خواهند نه مرخص شدن. چرا؟ کجای کار می لنگد؟

برچسب‌ها: نگاه روان شناختی
امير حسين جلالي جمعه بیست و یکم تیر 1392
- چرا این قدر سیگار میکشی ارباب؟
- سیگار خود زندگی است! لذتی که زود پوچ می
شود و هوا میرود و دردی که ذره ذره پس انداز میشود تا جایی سرطانی، عفونتی یا برونشیتی شود و یک جا بزند بیرون! با سیگار کشیدن حس میکنم زندگی ادامه دارد!
- عجب حاضر جوابی! دانه دانه سیگارهایی را که می
کشی و ته سیگارهایی را که به پیاده رو میاندازی از اینجا میشمرم! دنبال چه میگردی ارباب؟ 
ارباب! کدام ارباب؟! در تنها دیداری که داشتیم شمردم، 11 بار به من گفت ارباب! همان روزی که مرا به سمت خود خواند نیرویی من را به سوی او برد. از خانه زدم بیرون. وارد کوچه شدم. زنگ سرایدار را زدم و پناهگاهش را یافتم. زنی در را به روی من باز کرد. زنی میانسال که هیچ نگفت و انگار مجری حکمی باشد، بی هیچ حرف اضافه
ای بردم پیش او. بی هیچ مقدمهای از من پرسید: چرا این قدر سیگار میکشی ارباب؟!
- دنبال خودم می
گردم. سالهاست در پیچ این کوچه گمش کردهام. 
- فکر کردی من همه عمر این جا روی این صندلی نشسته ام؟ یک جا ماندن و انتظار کشیدن رسم پیرمردهاست. همین اول جوانی پیر شدی، ارباب! چرا می
خواهی جوانیات آیینه کهنسالی من باشد؟ برو! شاید پشت همین پیچ، نه! شاید در خیابانی که پشت این پیچ است، جایی در همین شهر، اصلا در گوشهای دیگر از این دنیا پیدایش کنی. از دنیا که نرفتهای؟ نکند مردهای ارباب؟!
- مرده
ام آقا! من سالهاست پشت آن پنجره مردهام. او که رفت من هم مردم. 
- تو او را فرستادی رفت و حالا اینجا نشستهای و مثل پیرمردها ناله میکنی ارباب؟!
- من ارباب نیستم! این قدر نگویید ارباب! راستی! از کجا می
دانید من او را فرستادم!؟
- این نک و ناله ها تنها مال پیرمردهایی مثل تو است که چشم به پیچ کوچه
ای بن بست دوختهاند تا زمانه برای آنها کاری کند. که زمان آن چه را خود نابود کردهاند بدانها باز گرداند. مردههایی مثل تو ارباب! تو مردهای!
نگاهم به دستمال سفید می
افتد، همان که چونان پرچم صلح به من نشانش داد. لکه خون نیست. گل سرخی است گلدوزی شده بر حاشیه دستمال سفید. سرخ نه! صورتی، گلی، نمیدانم شاید چیزی دیگر. میپرسم این چه گلی است؟ میگوید همان که در حیاط خانه هم هست. ارغوان را نمیشناسی؟ 
زیر درخت ایستاده
ام . درختی که که هیچ وقت از کنار آن پنجره دیده نمیشد اکنون بر من سایه انداخته است. نگاه میکنم.آسمان از میان گلبرگهایی که به رنگ خون من است پیداست. پارهای ابر در آسمان دیده میشود. باران خواهد بارید؟ 


برچسب‌ها: داستان
امير حسين جلالي پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392
باز هم در قاب پنجره ایستاده ام و به پیرمرد نگاه می کنم. این روزها و یا بهتر بگویم این ماهها دارم رمانی می خوانم که اسمش هست دوره گردها. قصه پیرمردی رو به موت که دارد دم دمای مردن زندگی اش را مرور می کند. گاهی هم دچار وضعیتی مثل جنون می شود، بیشتر غروب ها و شب ها و همین سبب می شود در میانه ی خیال و واقعیت مدام میان گذشته و حال غوطه بخورد و خواننده را با خود به این سمت و آن سمت ببرد. فکر کنم دو ماهی می شود خواندنش را شروع کرده ام اما به گمانم هنوز چهل صفحه اش را هم نخوانده ام. گاهی تصادفا متوجه می شوم انگار یک بخش را چند بار خوانده ام اما هر بار تصور کرده ام دارم بخش جدیدی را می خوانم. می خوانمش اما انگار نه انگار. چند باری هم وسوسه شده ام اصلا ببوسمش و بگذارمش کنار. گور پدر این پیرمرد و آن پیرمرد و همه ی پیرمردها. اصلا گور پدر من که گیر داده ام به این پیرمردها. در میانه دود سیگاری که به آسمان می رود و رقصان از پیش چشم من دور می شود جنبشی در دور دست توجهم را به خود جلب می کند. به چشمهایم سالهاست اعتمادی ندارم. گویی پیرمرد دارد دستمال سفیدی را که در دست دارد تکان می دهد. به گمانم دستمالی است که خلطهایش را در آن می تکاند. نه! واقعا دارد دستمال را تکان می دهد. مثل دشمنی که پرچم صلح بالا آورده و دارد به آتش بس دعوت می کند. نکند این پیرمرد هم مثل پیرمرد رمان کذایی گاهی دچار اوهام می شود و تصاویری می بیند؟ اما حالا که غروب نیست، شب نشده هنوز. آفتاب چنان حکومت می کند که انگار روز را پایانی نیست. نکند من دچار اوهام شده ام؟ وهم من که شب و روز نمی شناسد. پیرمرد دست بردار نیست. از این فاصله چهره اش محوتر از آن است که از تصویر چشم و دهان و خطوط صورتش منظورش را بتوان فهمید. تنها نشانه قابل رویت همان دستمال سفید احتمالا خون آلوده است که همچنان چون پرچم صلح در حال اهتزاز است.


برچسب‌ها: داستان
امير حسين جلالي جمعه سوم آذر 1391

وای که چقدر دلم برای خیلی چیزها تنگ شده است. خیلی وقت بود یاد گرفته بودم دلم برای چیزی تنگ نشود. من زندگیام را در قمار دلتنگیها باختهام. مادرم دستش را دراز کرد و گفت ببین آن دو ستاره مال توست. شبی پرستاره در تابستان گرم کویر. زیر سقف آسمان میخوابیدیم. میان آن همه ستاره نتوانستم جای دقیق ستارههایم را از بر کنم. سالهاست گمشان کردهام و امشب که آسمان این شهر در اند دشت برای شفا و دوا حتی یک ستاره هم ندارد دلتنگ آنها هستم. دلتنگ شبهایی که آن قدر به ستارهها خیره میشدم و چشمک زدن آنها به یکدیگر را دید میزدم تا خوابم میبرد. کاش آنشبها کش میآمد و بلند و بلندتر میشد. کاش همه زندگی من در همان شبهای پرستاره خلاصه میشد. دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی و چقدر دلم برای دخترم تنگ شده است! سه سال و 23 روز از رفتن مهشید و 23 روز از روزی که خاطره مهشید را ویران کردم گذشته بود. صفحه ایمیلم را باز کردم. زنی به نام مهشید برایم پروندهای فرستاده بود. پروندهای که سند رویاهای پریشانشدهام بود. تصویر اسکن شده یک برگه آزمایش، یک گزارش سونوگرافی و چند خط شرح حال یک مادر باردار به روایت همان مادر سابقا باردار. من از میزوپروستول متنفرم! من از ساکشن و کورتاژ متنفرم. مهشید این چه مجازاتی بود؟ من مستحق این نفرین ابدی نیستم. رفتی، بدون آنکه بگویی یادگاری از آن روزها و شبهای رویایی را با خود بردی. و چه کردی با آن؟ حکم به تباهی آن دادی. حکم به تباهی آن دادم. شب آن صبحی که رفتی مگر چه گفتم؟ گفتم نباید همسرنوشت مردی شوی که ستارههایش را گم کرده است. که بر صلیب سرنوشت آویخته شده است. و چه آسان سرنوشت رنگی دیگر میگیرد. و چه دشوار و دردناک سرنوشت به راهی میرود که میخواهی برود. و چه اندازه اسیریم و چه اندازه آزادیم. و من چه اندازه دارم هذیان میگویم! ستارههای من نمیدانید چه اندازه دلتنگتان هستم، میدانم نمیدانید. چشم به آسمان دوختهام و دنبال مهشید میگردم. گاهی باید گمشدهات را در آسمان بجویی و بیابی. و چهاندازه خیابانهای این شهر دلگیرتر شده است. و چه اندازه آسمان این شهر خالیتر شده است. کاش لااقل در حکمی که دادی مرا سهیم میکردی. مرا اخراج کردی از سرنوشتی که در رویاهامان رقم زده بودیم.  من خود حکم به اخراج خودم دادم. من دشمن خودم هستم


برچسب‌ها: داستان
امير حسين جلالي شنبه سیزدهم آبان 1391

زندگی من ، زندگی نیست. ستیزی مدام با مرگ است. انگار خون مرگ در رگ و پی من جریان دارد. فلسفه من این است: بمان اما هزار بار بمیر. هنوز 7 سالم نشده بود که بی هوا از سوراخی که روی خرپشته بام همسایه بود افتادم پایین. روی تلی از کاه و یونجه فرود آمدم. به سمتی نامعلوم گریختم. مایعی در سر و گردنم جریان یافت. فقط صدای هوهو می شنیدم. روی دیوارها سایه هایی محو و مبهم راه می رفت. از دالانی از گرد و خاک رد شدم و خودم را انداختم در آغوش میتر. برادرم، مادر را این گونه صدا می زد. برادرم  از من 5 سال بزرگ تر است و بر خلاف من که آن سالها عاشق خوردن پیراشکی و تماشای علف خوردن بزغاله ها بودم به اسطوره های یونانی علاقه داشت. آن روز مادر داشت شیرینی می پخت. از آن روز به بعد دیگر هیچ وقت شیرینی نپخت. ماجرا را انداختم گردن پسرک همسایه. گفتم هلم داد. سیلی مادرم که گوش پسرک را سرخ کرد فاتحه دوستی ما هم خوانده شد. اول باری بود که به ناحق کسی را می فروختم. روزی که پدربزرگ مرد 10 ساله شده بودم. وقتی آن حجم پوشیده در سپیدی کرباس را در گودال گذاشتند آرزو کردم کاش مرا هم با او خاک می کردند. برادرم می گفت در یونان باستان و یا شاید مصر باستان  هر آن چه را که مردگان در زمان زندگی دوست داشتند با آنها به خاک می سپردند. پدربزرگ تنها دوست من بود. او و طوطی سبز و زردی که تنها 3 روز مالکش بودم و چون اول بار از قفس بیرونش آوردم پر زد و رفت بهترین دوستان تمام عمرم بودند. پدربزرگ مرا خیلی دوست داشت. بعد از پدربزرگ حجم عظیم تنهایی مرا هیچ کس و هیچ چیز پر نکرد. پیرمرد همسایه بدجوری مرا یاد او می اندازد. به او خیره می شوم و خیال پردازی می کنم. پدربزرگ اما دیگر نمی تواند مرا مثل کودکی ها قانع کند. یک بار نزدیک بود با او دست به یقه شوم! من بزرگ شده ام. متاسفانه دیگر گول نمی خورم. اما کاش بزرگ نمی شدم. کاش پدربزرگ می ماند. اما افسوس! پدربزرگ که نمی ماند کاش مرا با او خاک کرده بودند. صداها مبهمند و آدم ها مثل سایه اند. روی تختی مثل تخت مرده شورخانه افتاده ام. تخت مرده شورخانه را اول  بار وقتی پدر را بر آن می شستند دیدم. آن زمان 15 ساله بودم و گویا حالا که بر این تخت روان مرا می برند و سایه ها در پی من هستند 20 ساله ام. زیادی زده. کیس اوردوزه. پس نمرده ام. صدای آدمها را می شناسم. مرده بودم نباید صداها را تشخیص می دادم. این را هم برادرم می گفت. اما گویا نه زنده ام و نه مرده. تخت به این سو و آن سو می رود و گاهی به در و دیوار می خورد. تخت یک راست به سمت تونلی می رود که در انتهای آن نوری سفید پیداست. از روی تخت رها می شوم در فضایی معلق. پرت می شوم وسط اقیانوسی که آب آن سبز رنگ است. مشتی بر تخت سینه ام می کوبد. سوزشی در جانم منتشر می شود. لرزه به تمام سلولهایم می افتد. 200 ژول. 300 ژول. پیکر نیمه جانم حالا در گوشه ای افتاده و همه رفته اند. نظافتچی دارد سطل پر از سرنگ و باند و استفراغ را خالی می کند. چشمهایم دوباره بسته می شود. گویا باز نمرده ام. می مانم و هزار بار دیگر می میرم. این فلسفه من در زندگی است.


برچسب‌ها: داستان
امير حسين جلالي یکشنبه هفتم آبان 1391

 آن شب هم باران می آمد. شب های زیادی را به یاد می آورم که باران می باریده . پشت پنجره ایستاده بودم و به فضای محدود پیش رویم نگاه می کردم. چشم انداز مرا آپارتمانی بدریخت کور می کند. هیچ چیز دیده نمی شود جز تعدادی آدم تنهای خزیده در کنج کندوهای محصور و تنگشان، چند پنجره زشت و بالکن هایی که پر از لباس های کهنه و لوله بخاری و گلدانهای شکسته است. آن روز و شب از صبح بدجوری وسوسه داشتم یک چیز زیبا و دلپذیر را نیست و نابود کنم یا از ریخت بیندازم. باران که دوباره نرم نرمک باریدن گرفت فکر کردم جنایت بزرگی است در حق محیط زیست  اگر چند نخ سیگار دود نکنم! وقتی به خودم آمدم که پاکت بهمن در دستم مچاله شده بود. بعد از سه سال صبح آن روز سرد زمستانی مهشید را دیدم. زندگی را اتفاق ها می سازد. اتفاق های اتفاقی. یک هفته بود از دهلیزم بیرون نزده بودم. قرار بود آن روز متن ویرایش شده کتاب مزخرف یک نویسنده پرمدعا را در کافه ای در وسط های شهر به او تحویل دهم. از کاری که می کنم متنفرم. من یک فاحشه فرهنگی هنری هستم! برای لقمه ای نان به جعل و دروغ و دزدی های مشتی فرصت طلب، رنگ و لعابی آبرومند و شمایلی روشنفکرانه می دهم تا با آن پز بدهند و معروف شوند. سرم را که از روی کاغذها گرفتم با عجیب ترین چشم های تاریخ معاصر دیگر بار روبرو شدم. آب دهانم را قورت دادم. انگار تیله ای بزرگ در گلویم گیر کرده بود. شره عرق روی پشتم سرید و نفس سردم پره های بینی ام را نوازش داد. چشم های بی فروغم نزدیک بود از کاسه بیرون بیفتد. به من نگاه می کرد اما گویا مرا نمی دید. به سمتم آمد. باورم نمی شد. "خوبی گل پسر؟" با همان لحن گرم و زنگ دار همیشگی احوال پرسی تکراری را تکرار کرد. من هم در گفتن کلماتی که دوباره دارم می گویم و می لرزم تردید نکردم.

" فکر کنم خانم اشتباه گرفته اید. ضمنا مودب باشید."

" شوخیت گرفته؟"

" سن و سالمان بهم می خورد یا شان و شخصیتمان؟ دختر خانم بروید با همقدو قواره هاتان  بازی کنید؟"

"شایان؟ باورم نمیشه!" لحن گرمش به سردی گرایید وقتی با چشم های تنگ شده و گردنی کج اینها را می گفت. در حالی که نویسنده محترم این صحنه را سیر می کرد و کیفور می شد.

" من ملعبه این بچه بازی ها نیستم اما اگر می خواهید سرتان گرم باشد این رفیقم پا می دهد... "

نگاهش را با غضب از من گرفت و با شتاب از در کافه خارج شد. مهشید بود؟ نه حتما مهشید نبود. من که مهشید را از یاد برده ام و تصوری از او ندارم. اما زن بود. من آن زن را له کردم. من موجودی معصوم و زیبا را به لجن کشیدم. من خودم را لجن مال کردم. آن روز از صبح بدجوری وسوسه داشتم یک چیز خوب و زیبا را از ریخت بیندازم.


برچسب‌ها: داستان
امير حسين جلالي جمعه بیست و هشتم مهر 1391

 "روزی که مهشید رفت... " روزی است که در زندگی من زیاد تکرار شده است. مهشید شده نمود و نشانه همه ی حسرت ها و امیدهای من. مهشید که در یادم می آید انگار همه نداشته هایم به یادم می آید. آخر می دانید مهشید از هر حسرت من چیزی در خود داشت. وقتی می خندید انگار خنده بار دیگر اختراع می شد. وقتی اخم می کرد اندوه دوباره زاده می شد. بلد بود در حال نه بلکه در لحظه زندگی کند. رها از هر قید و بندی بود.  لباس های گشاد چروک می پوشید. کفش کتانی به پا می کرد و کوله ای خاکی روی دوشش می انداخت. روی کوله اش نوشته بود  " برخیز و مخور غم جهان گذران       بنشین و دمی به شادمانی گذران" مهشید وفادارترین و در عین حال بی وفاترین آدمی است که تاکنون شناخته ام. در آنی می شد عاشقش باشی و در همان آن بتوانی بخواهی سر به تنش نباشد! تا بود انگار به گرانیگاه جهان متصل بودم اما از زمانی که رفت و باز نیامد دیگر به جایی وصل نیستم و معلق شده ام. دائم دارم غوطه می خورم و موجهای زمان مرا به هر سمتی که بخواهند می کشانند. رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد. تا بود حضورش چنان حجمی داشت  که هیچ چیز غیر از او را نمی دیدم. و وقتی رفت زندگی ام دیگر بار شد پر از خلا. زندگی من به دو بخش تقسیم می شود. پیش از مهشید و پس از مهشید. مهشید خطی در میانه دو بخش زندگی من کشیده که در یک چیز مشترکند: پوچی! مهشید وصله ناجور زندگی من است. بدون او زندگی من معنادارتر بود. وقتی سراسر زندگی ات از سر تا ته پوچ و جفنگ باشد حتما با معناتر است تا زمانی که منحنی سینوسی زندگی ات در جایی دندانه دار شود و ریب بزند! به قول مادربزرگم  خدا خوبت کنه چرا به کاری که به تو کار نداره کار داری! داشتم زندگی ام را می کردم که ناگهان مثل زورو پرید وسط کابوسهایم. چند تا از آدم بدهای کابوسهایم را نیمه جان کرد و باز ناگهان غیبش زد. آدم بدهای خوابهایم زخم خورده شده اند و دشمن زخمی از دشمن غیرزخمی بی نهایت خطرناک تر و دشمن تر است. با این وجود عجیب است که میان این همه آدم بی اهمیت تهی که مدام در رویاهای من خودنمایی می کنند هیچ نشانی از مهشید نیست.  هیچ عکسی از او ندارم. وقتی روزهای ندیدنش به 365 رسید تمام نشانه های او را از بین بردم. پشت آپارتمانم خرابه ای متروکه است که خانه سگها و بی خانمانها است. عکسها و دستخطها و چند یادبود دیگر شامل دی وی دی های گروه بیتلز،یک تسبیح فیروزه ای و یک جلد رباعیات خیام را در میان عوعوی سگان به اتش کشیدم. انگار خودم در میان شعله ها زبانه می کشیدم. هر چند از روزی که رفت در میانه آتش افتادم. از آن روز چهره او را از یاد برده ام. هیچ نشانی از آن چهره در ذهنم نمانده. روزی نیست که زنی را به اشتباه مهشید صدا نکنم. حالا همه زنهای جهان شده اند مهشید!


برچسب‌ها: داستان
امير حسين جلالي جمعه بیست و هشتم مهر 1391

نگارش داستان کوتاه دژخیم را به صورت آنلاین در فیس بوک آغاز کرده ام. آن چه خواهید خواند 3 بخش اول داستان است. بخش های بعدی را با ذکر عدد خواهم آورد. 

همه از دست غیر ناله کنند

سعدی از دست خویشتن فریاد 

روبروی آینه ایستاده ام. کیست این مرد؟ دماغی بزرگ دارد و سری کوچک. گردن ندارد و سر کوچکش در تنه بزرگش فرو رفته. چشم دارد؟ دارد اما گویا دو بینی و یک چشم دارد. بینی آن قدرها هم بزرگ نیست. نمی توانم سر و تنه و اندامهایش را از هم تمیز دهم. دستهایش استخوانی و بلند و پاهایش تپل و کوتاه است. کیست این مرد؟ تصویر من کجاست؟ گویی من خود را گم کرده ام و این مرد جای مرا در آینه گرفته. سر می گردانم. من حضور ندارم. مرد پشت سر من ایستاده. من کجا هستم؟ سر به سمت آینه می گردانم. کسی در آینه نیست. ای کاش آینه را زبان سخن بود!

 ***

کنار پنجره ایستادن شده کسب و کار من. آدم اینجا خیال می کند مالک شهر و آسمان و آدم هاست. من کنار پنجره مهم ترین کارهای زندگی ام را کرده ام. مثلا روزی که می دانستم دیگر مهشید را نخواهم دید 193 بار از ساعت 7 صبح تا 3 بعد از ظهر آمدم پشت پنجره تا ببینم شاید آمده باشد یا بیاید. هنوز بعد از 10 سال که از آن روز ابری دلگیر زمستانی می گذرد نگاهم انگار بر پیچ کوچه مانده. دایم صدای گام های زنی با کفش پاشنه بلند که لاک قرمز به ناخنهایش زده و پالتوی بلند با شالی دراز پوشیده در سرم می پیچد. آدم امیدوار خیلی تنهاتر از آدم ناامید است. معلق بودن توی این دنیای جفنگ بی تعادل خیلی بهتر است. امید آدم را بند می کند. بند چیزهایی که نمی دانی اصلا خودشان به جایی، کسی یا چیزی بندند. روی هوا باشی روی هوا هستی. تکلیفت روشن است. بی هوا زیر پایت خالی نمی شود. پشت پنجره بودن به من حس رها بودن می دهد. از بالا به آدم های آویزان خوش خیالی نگاه می کنم که فکر می کنند دارند پا روی زمین سفتی می گذارند. من کارهای مهمی پشت پنجره کرده ام. اینجا با سیگار کمل آشنا شدم یا قهوه جاکوبس را اول بار پشت پنجره مزه مزه کردم. مهم ترین داستانهای زندگی من پشت این پنجره رخ داده. من کنار پنجره خیالبافی می کنم و با آدم ها دوست می شوم یا از آنها نفرت پیدا می کنم. مدتی پیرمرد تنهای خواب آلود آپارتمان روبرویی را که انگار سالهاست روی صندلی راحتی اش خشک شده دوست داشتم. اما از دیروز در محاسبات جدیدم فهمیدم از او بی نهایت متنفرم. دلیلش را شاید بفهمیم. بعدا البته. من ساعتها در سکوت با او حرف زدم. بار آخر دعوامان شد. نزدیک بود کار به یقه گیری برسد! احترام موی سفید و سن و سالش را نگه داشتم! کنار پنجره ایستادن شده کسب و کار من.

***
خوابم یا بیدار؟ نمی دانم. اما می دانم دارم به یک متن سفید نگاه می کنم. یک کاغذ بی خط. خودم در این متن سفید حضور ندارم. اگر نیستم پس صدایم از کجا می آید؟ اما چیزی نیست جز هیچ. فقط هیچ. تنها یک فکر بر این صفحه سفید نقش می بندد و چیز دیگری بر این متن خالی دیده نمی شود. و در آغاز کلمه بود... در آغاز کلمه بود؟ کدام کلمه؟ مرا به صلیب کشیده اند. نه! صلیب نیست. مرا بر عدد 3 مصلوب کرده اند. می خواهم خودم را آزاد کنم و بگریزم. نمی توانم. میخکوب شده ام بر این عدد لعنتی. کجا هستم؟ انگار دارم به خودم نگاه می کنم. خودم نظاره گر مصلوب شدن خودم هستم. آرام آرام دارم جان می دهم. کلمه ای در فضا طنین می اندازد. "میتر". کسی غیر از من هم اینجا حضور دارد؟ می خواهم فریاد بزنم. صدایم در نمی آید. پلک هایم را باز می کنم. نمی توانم تکان بخورم. صدایی مبهم از بیرون پنجره شنیده می شود. باران می بارد. نمی توانم تکان بخورم. پلک ها دوباره روی هم می افتد. باران می بارد و می بارد و سیلابی بزرگ به راه می افتد. غرق می شوم. صدایم در گلو خفه شده و خون در رگ های دست و پایم مرده. چون خاشاکی بر سیل غوطه می خورم و آب مرا با خود می برد. خود را به دست مسیر می سپارم. شاید هیچ وقت بیدار نشدم و تا پایان دنیا با همین سیل رفتم. شاید...


برچسب‌ها: داستان
امير حسين جلالي شنبه بیست و پنجم شهریور 1391

"همین روزها تو را در گودالی پیدا می کنند!
زن و بچه ات می مانند و جسد بادکرده تو!"
این را طبیب امراض داخلی به پدرم گفت
پاییز سنه 31 بود یا 32
پدرم را خون آلود، زن و بچه اش در معبری پیدا کردند
سال 1382
او را فشارخون نکشت
طبیب امراض داخلی احتمالن
چیزی از لایی کشیدن و کورس گذاشتن نمی دانست
پدرم هم خیلی چیزها را نمی دانست
مثلا 
احتمالن نمی دانست
 کار ناتمام پدرها را گاهی پسرها تمام می کنند!

25 شهریور 1391


برچسب‌ها: شعر
امير حسين جلالي شنبه بیست و پنجم شهریور 1391


مرگ پشت در است
در می زند
نمی رود
می ماند
تنها یار وفاداری است که در را هم باز نکنی
ترکت نمی کند 
و 
نمی رود...

25 شهریور 1391


برچسب‌ها: شعر
امير حسين جلالي سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391
این متن کامل سومین داستان کوتاهی است که نوشته ام. پیش از این بخشی از دو روایت این داستان در همین جا امده است. 


برچسب‌ها: داستان

ادامه مطلب...
امير حسين جلالي پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391

بن‌لادن مرده است؟ شاید اگر کسی یک روز در مکه یا مدینه روزگار بگذراند و به ویژه به حرمین شریفین سری بزند با قاطعیت بگوید نه بن‌لادن زنده است. در این دو شهر مردانی بسیار را با شمایل مجاهدان جهادی می‌توان دید. مردان جوانی که چون یاران بن‌لادن لباس می‌پوشند، عبوسند و خشمگینانه از سنتی که بدان باور دارند دفاع می‌کنند. از سویی نام بن‌لادن هنوز بر بسیاری پروژه‌های ساختمانی و یا اتومبیل‌های مربوط به شرکت‌های خدماتی دیده می‌شود. این شرکتها به خانواده متمول بن‌لادن تعلق دارند. زائرانی که سالهای گذشته نیز به حج آمده بودند می‌گفتند در گذشته نام بن‌لادن بیش از این دیده می‌شد و حتی شرکت‌های تامین کننده مواد اولیه غذایی و میوه کاروان‌های ایرانی نیز نام این خانواده را بر خود داشت. بن لادن به این زودی‌ها نمی‌میرد.راه او در میان بسیاری جوانان مسلمان عرب هوادار دارد. شاید بهار عربی و خیزش دموکراتیک دو سال اخیر بتواند جایگزین شیو‌های غیرمسالمت‌امیز این مسلک شود. در غیر این‌صورت تا تبعیض و نابرابری در جوامع عرب وجود دارد راه بن‌لادن نیز خواهان خواهد داشت. 


برچسب‌ها: سفرنامه
امير حسين جلالي شنبه هفدهم تیر 1391

آبراهام مازلو هرمی معروف دارد که ترسیم کننده اولویت‌بندی نیازهای انسان است. در قاعده این هرم که طبعا بیشترین سطح را اشغال می‌کند نیازهای پایه‌ای چون آب و خوراک و امنیت قرار دارد. نیازهای متعالی‌تری چون آگاهی و آزادی در سطوح بالاتر هرم قرار دارد. در نتیجه زمانی شخص مطالبه حقوق دیگر خود را خواهد کرد که آب و خوراک او تامین شود. کاربرد سیاسی نظریه مازلو این است که این‌طور نیست که بتوانی با تامین اقتصاد جامعه، آنها را بی‌خیال آزادی‌های سیاسی و مدنی کنی. عربستان یکی از بدوی‌ترین اشکال حکومت را در دنیا دارد. امور مملکت زیر سایه ملوکانه پادشاه، رتق و فتق می‌شود. زنان حق رای ندارند و مجلس شورای موجود نیز تنها مقامی مشورتی است. از سویی رفاه عمومی در عربستان در قیاس با کشورهای خاورمیانه در سطحی قابل قبول قرار دارد. مشهور است که هر عرب شهروند عربستان ماهانه 400 دلار از حکومت حقوق دریافت می‌کند. مدلی شبیه زمان پیامبر و خلفا که هر مسلمان از بیت‌المال، حقوقی مقرر داشته است. اطلاعاتی که از چشم یک زائر از ساخت زندگی اجتماعی به دست می‌آوری محدود است. معمولا مسیری مشخص را هرروزه طی می‌کنی و با اشخاص محدودی سروکار داری. اما می‌توان شاخصه‌هایی را مدنظر قرار داد. در دو شهر مکه و مدینه به ندرت با کندی ترافیک روبرو می‌شوی. فراموش نکنیم مکه حدود یک میلیون نفر جمعیت دارد. در مدینه از کارگر هندی هتل شارژ تلفن همراه خریدم. پول خرد نداشتم. گفت برو بعدا بیاور. نه نام مرا پرسید و نه شماره اتاق یا نام کاروان را. در حوالی محل اقامت، همراهانم از فروشنده‌های افغانی و تاجیک پارچه می‌خریدند و مبلغ آن را بعدا می‌پرداختند بدون آن‌که گرویی بگذارند یا نشانی و نام آنان پرسیده شود. زائر ایرانی شاید تعجب کند اما بسیار پیش می‌آید که دستفروش‌ها شبانه و روزانه بساط خود را رها کنند و برای شرکت در نماز جماعت راهی مساجد شوند. به نظر می‌رسد وضعیت سرمایه اجتماعی حداقل در این دوشهر از شهری چون تهران یا حتی برخی شهرهای کوچک کشور ما به مراتب بهتر است. متکدی بسیار کم دیده می‌شود. لااقل به نظر نمی‌رسد پدیده‌ای چون تکدی‌گری شبکه‌ای وجود داشته باشد. فروشنده‌ها و خریداران بومی چه در مناطق زائرنشین- که طبعا سطح رفاهی پایین‌تری دارد و شلوغ‌تر و آلوده‌تر است- و چه در مراکز خرید بزرگ بسیار آرام برخورد می‌کنند و نشانی از عصبیت و اضطراب در چهره و رفتار آنان به ندرت دیده می‌شود. جامعه عربستان به خوبی 7 میلیون نفر مهاجر غیر عرب یا عرب غیر عربستانی را در ساختار خود پذیرفته است. تنها اعتراض‌های سیاسی هم محدود به اعتراض‌های چندوقت اخیر شیعیان جنوب عربستان است که بیشتر از آن‌که خواست‌های دموکراتیک داشته باشد به دنبال تقاضای پذیرش حیات مستقل و متفاوت مذهبی است.[1] با این اوصاف آیا نمی‌توان نتیجه گرفت که الزاما نمی‌توان حق را به مازلو داد؟



[1] . وهابیون حاکم در عربستان که اداره حرمین شریفین را نیز بر عهده دارند اجازه زیارت قبور ائمه را نمی‌دهند، برگزاری مراسم‌های جمعی و مرثیه‌سرایی ممنوع است و در مکانهای مذهبی نمی‌توان با مهر نماز خواند. این‌ها نمونه‌هایی است از تضییقاتی که شیعیان بدانها معترضند. 


برچسب‌ها: سفرنامه
امير حسين جلالي جمعه نهم تیر 1391

هوا را که از  همه گرفته اند

لااقل تو خنده را از من مگیر

بقیه فکری به حال خود خواهند کرد!

باور کن!

عصر نرودا به سر آمده است.


سروده شده در 5 شنبه 1391/4/8



برچسب‌ها: شعر
امير حسين جلالي پنجشنبه هشتم تیر 1391

شریعتی در فرازی از کتاب حج می‌گوید: «تو حج کننده ایرانی می‌توانی همه جا با پیغمبر همراه باشی... و آن‌گاه مدینه، به سراغ هر کوچه‌اش، پس کوچه‌اش، هر نقطه که نشانی از او دارد و خاندان او و یاران او... ». پرسش من پیش از آغازین رویارویی با مسجد پیامبر این بود که آیا دیدار با مدینه می‌تواند دریچه‌ای به آشنایی نزدیک‌تر یا شخصیت محمد بگشاید یا نه؟ دولت عربستان تا توانسته نشانه‌ها و نمادهای گذشته را زدوده است. جدا از آن‌چه وهابیون با انگیزه‌هایی که سراغ داریم نابود نموده‌اند در بازسازی بناهایی چون مسجد قبلتین، نمودی مهم در تاریخ اسلام[1] یعنی دو قبله این مسجد به یک قبله کاهش داده شده است!  همین رویه در جاهای دیگر نیز وجود دارد. البته محدوده مسجد پیامبر مشخص است و چنان که گفته شد "روضه" نامیده می‌شود. همچنین محراب و مکان منبر و محل استقرار بلال نیز معین است. به علاوه ستون‌هایی نیز از آن زمان به یادگار مانده است. البته بنا تجدید شده و تنها نام‌هاست که باقی است. ستون توبه مهمترین ستون از میان ستون‌های به یادگار مانده است. ستونی که یادگار پذیرش توبه ابولبابه است که خود را به این ستون بست تا توبه وی به دستور خداوند پذیرفته شد. مسجد پیامبر سه محراب دارد. محرابی که یادگار زمان رسول‌ا... است. محرابی مانده از دوره حکومت عثمانی‌ها که محراب سلیمانی نام دارد و محرابی که معاصرتر و در زمان آل سعود ساخته شده است. در حال حاضر پیش‌نماز مسجد در محراب سوم می‌ایستد. این هم گویا نمونه‌ای است از پیوند دین و سیاست! کنار پیامبر دو شخصیت دیگر مهم تاریخ اسلام نیز به خاک سپرده شده‌اند: ابابکر و عمر بن خطاب. پیامبر ضریح مشخصی ندارد. مقبره پیامبر توسط دیواری آهنی محصور شده است. تنها می‌توان از روبروی مقبره عبور کرد. شرطه‌ها و ماموران وزارت ترویج وارشاد سعودی نیز چهارچشمی مراقبت می‌کنند کسی حاشیه بنا را نبوسد. هر گونه قرائت کتاب ادعیه رو به قبر پیامبر و به ویژه قبور ائمه بقیع ممنوع است و تذکر آنی در پی دارد. مسجد قدیم بخشی کوچک از بنای کنونی مسجدالنبی است. مسجد در سالهای اخیر توسعه قابل توجهی داشته است و در حال حاضر از زیربنای چشمگیری برخوردار است. معماری بخش‌های جدید یک‌دست است و تمام نمادهای معماری عربی را در خود دارد. گویا ستون‌های بی‌شمار مسجد همگی در ایتالیا طراحی شده و تراش خورده‌اند و به صورت پیش‌ساخته به مسجد آورده شده است. تراش تمام ستون‌ها یکسان است؛ گویی حتی به‌قدر یک میلمتر با هم تفاوتی ندارند، چه ستون‌های صحن مسجد و چه ستون‌های رواق‌ها. لوسترهای آویز نیز بیش از آن‌که به چراغ شبیه باشد به صورت فانوس طراحی شده و همین با وجود امروزی بودن حسی از گذشته را به بیننده منتقل می‌کند. البته معماری مسجدالنبی و مسجدالحرام بیش از آن‌که رنگی از دوران پیامبر داشته باشد یادآور معماری عربی- اسلامی در سده‌های درخشش تمدن اسلامی است. هیچ بنای خشت و گلی در این دو شهر وجود ندارد. نمونه‌ای از مساجد گلین با معماری و تاریخچه مربوط به سده‌ آغازین تمدن اسلامی را در فهرج یزد داریم: مسجد شهدا. مسجدی که در ابتدا بتکده بود، سپس آتشکده شده و بعد از حمله اعراب به ایران، مناره‌ و محرابی به سازه آن افزوده شده و مسجد شده است. به عبارتی در عربستان آثار باستانی به‌روز می‌شود و میراث فرهنگی ساخته می‌شود! اما آیا این شهر می‌تواند تو را به دوره پیامبر ببرد و رهنمودی برای شناخت محمد باشد. به گمانم نه. از آن شهر تنها نام‌هایی مانده که یادآور عصر پیامبر است. بر تابلوها اسامی چون احد و بدر و تبوک دیده می‌شود اما این‌ها فقط نام‌هایی است که نشانی از گذشته دارند و هویتی از زمان سپری شده با خود ندارند. مشابه چنین وضعیتی در مکه نیز مشهود است. ردی از مکانهایی چون شعب ابی‌طالب و محل تولد پیامبر[2] نمی‌توان دید. حتی کوه ابوقبیس[3] را نیز صاف کرده‌اند و بر جای آن برجی بلند ساخته‌اند!

[1] قبله اول مسلمانان، بیت‌المقدس بود. به دنبال طعنه‌های یهودیان،در میانه نمازی در مسجد قبلیتین، پیامبر به دستور خداوند رو به کعبه نمودند.

[2]مکان تولد پیامبر در نزدیکی ورودی صفا و مروه قرار دارد. در حال حاضر بر زمین این مکان کتابخانه‌ای بنا شده با نام «مکتبه المکه الکرمه». در طرح توسعه حرم که در حوالی این مکان در حال اجراست این کتابخانه به زودی تخریب خواهد شد.

[3] بر بلندای این کوه بلال حبشی اذان می‌گفته است. گفته می‌شود سالها به دستور خداوند این کوه حجرالاسود را به امانت در دل خود نگاه داشته بوده است.


برچسب‌ها: سفرنامه

از سفر به خانه خدا بسیار نوشته اند. حج شریعتی و خسی در میقات جلال نمونه های برجسته تک نگاری ها از این سفر متفاوت است. از سویی هر زائر نیز روایتی شخصی از این سفر با خود به شهر و کشور خویش می برد. در چند نوشته پیش رو، متفاوت از نمونه های گفته شده نگاه خود را به زندگی روزمره در مکه و مدینه در قالب کلمات به نمایش خواهم گذاشت. 

  سالهاست هر از چندی، رسانه‌ها از برخورد نامناسب ماموران سعودی به ویژه در گمرگ با زائران ایرانی سخن می‌گویند. رفتار سعودی‌ها با مردم ایران عموما بازتابی از نوع روابط دیپلماتیک آنان با دولت ایران است. زمان ریاست جمهوری سیدمحمد خاتمی و به دنبال گرمی روابط دو دولت، فشارها کاسته شد و حتی بسیاری سخت‌گیری‌ها در اماکن متبرک محدود شد. شبی در مکه زمانی که به سمت مسجد تنعیم برای احرام عمره مجدد می‌رفتیم روحانی کاروان گفت که اگر روابط دو کشور بهبود یابد زمینه اقتصادی خوبی برای کارفرماهای ایرانی در عربستان باز خواهد شد. از جمله شرکت‌های مسافربری و راننده‌های ایرانی می‌توانند جاپایی در کشوری پیدا کنند که حداقل 7 میلیون خارجی از عرب و هندی و افغانی چرخ اقتصاد آن را در بخش خدمات می‌چرخانند. وی معتقد بود دعوای اصلی بر سر مذهب نیست. دعوایی سیاسی است و طبیعی است وقتی از صبح تا شام صدا و سیما و سیاستمداران ایرانی حکومت عربستان را رژیم آل سعود می‌نامند چراغ‌های رابطه تاریک خواهد ماند. وی می‌گفت هاشمی رفسنجانی که رابطه نزدیکی با ملک عبدالله دارد در سفر خود به مدینه توانسته به اتفاق خانواده و از نزدیک، قبور ائمه بقیع را زیارت کند. در فرودگاه، ماموران قد بلند و چهارشانه سعودی برخوردی نامحترمانه با ما دارند. آشکارا توهین نمی‌کنند اما برخورد آنان تحقیرآمیز است. در صف ایستاده‌ایم و منتظر. اما آنها در گوشه‌ای از سالن جمع شده‌اند و می‌گویند و می‌خندند و رفتار سبکسرانه‌ای دارند و حتی گوشه‌چشمی هم به جماعت چشم‌به راه ندارند. نوعی تکبر و نخوت در رفتار ماموران سعودی چه در فرودگاه و چه در مکان‌های دیگری چون حرم نبوی وجود دارد. در بسیاری نوشته‌های تاریخی در مورد صدر اسلام به نقل از پیامبر به تکبر جاهلی به عنوان یک ویژگی منفی اخلاقی آن عصر اشاره شده است. گویا این صفت، کهن‌الگووار در ناخودآگاه جمعی این مردم به یادگار مانده است. نیمه‌شب روز دوم به صورت گروهی عازم باب جبرئیل[1] می‌شویم تا وارد روضه شویم.[2] در را بسته‌اند. عربی بر چهارپایه‌ای نشسته و پیش از رسیدن به در ما را آگاه می‌کند. صدای او خفه است و به عربی سخن می‌گوید. کسی نمی‌شنود. به در که می‌رسیم شرطه[3] ما را برمی‌گرداند. عرب که صحنه را می‌بیند خنده‌ای فاتحانه می‌زند و این بار بلندتر خطابمان می‌کند: «انتم کنتم ضالون»! نمود دیگر تکبر اعراب را می‌توان در نحوه عبور آنان از کنار دیگران در صف‌‌های نماز دید. از کنار شما می‌گذرند، تنه می‌زنند، هل می‌دهند، دست و پای شما را لگدمال می‌کنند اما انگار نه انگار! در صف ایستاده‌ای می‌بینی عربی خود را به زور میان شما و کناری‌اش جا داد! شب هفتم با همسفر اهل مشهدم در مسیر مسجدالحرام ساختمانهای بلندمرتبه‌ای را که در اتوبان عزیزیه منتهی به حرم- در حال ساخت است تماشا می‌کنیم. هر دو از شتاب توسعه در مکه متحیریم. دوست من معتقد است این همه جهش در سرزمینی کوهستانی[4] و در عین حال خشک و لم‌یزرع و با مردمانی بی‌نهایت خودمدار که حرف هیچ‌کسی را غیر از اعراب نمی‌فهمند بی‌نهایت شگفت‌آور است.

نمودی دیگر از رفتار کهن الگومدار را در بدو ورود به مکه مشاهده نمودم. دیدار آغازین با مدینه از فرودگاه با بخشی از شهراست که ساخت و ساز شلخته‌ای دارد و بی‌بهره از مدرنیت. اما ورودی مکه از مدینه با بخشی از شهر آغاز می‌شود که دارای استاندارد بالایی از حیث شهرسازی است. در نتیجه مکه در دیدار نخست، خود را در چهره شهری امروزی می‌نماید. اما شگفت این است که در ورودی شهر بر بلندای تپه‌های ماسه‌ای ماشین‌های گران‌قیمتی را می‌بینی که به کناری رها شده‌اند و ساکنان آنان آتشی فراهم کرده و بر گرد آن روی زمین ولو شده‌اند. ناخودآگاه تصویری پیش روی بیننده ظاهر می‌شود که از عرب بادیه‌نشین در ذهن دارد. یا در چهره‌ای دیگر شب سوم در سوق‌المدینه‌ الدولی [5] فروشنده مغازه ساعت‌فروشی که ساعت‌هایی گران‌قیمت می‌فروشد و عرب است[6] نعلین خود را کناری رها کرده و پابرهنه در حال راهنمایی مشتری خود است!



[1] . باب جبرییل، از درهای مسجد زمان پیامبر است. گفته می‌شود جبرییل از این در بر پیامبر نازل می‌شده است.

[2].  روضه به آن بخش از مسجد اشاره دارد که در زمان شخص پیامبر بنا شده است.  

4. عنوانِ ماموران پلیس عربستان که لباسی خاکی رنگ به تن دارند. این‌ها همه جا به همین صورت دیده می‌شوند، چه در فرودگاه یا خیایان و یا حرم.

[4]. مکه شهری محصور در میان کوههاست. شهر، زمین مسطح کمی دارد. در اطراف مسجدالحرام در زمان سفر من، پژوه‌های متعددی قابل مشاهده بود که  در زمین‌هایی بنا می‌شد که از کندن کوهها به دست آمده بودند.

[5]. مرکز خریدی امروزی در مدینه که بیش‌تر میزبان اهل مدینه است و به علت قیمت‌های بالاتر زائران کمتر سراغ آن می‌روند.

[6]. بسیاری فروشنده‌های دو شهر مکه و مدینه اهل کشورهایی چون هند و افغانستان هستند. مالکیت در این دو شهر البته به اتباع بیگانه داده نمی‌شود و صاحب تمام مغازه‌ها اهالی شبه جزیره هستند. 


برچسب‌ها: سفرنامه
امير حسين جلالي سه شنبه سی ام خرداد 1391
به روایت هیچ کس را به پایان رساندم. دارم بازنویسی می کنم. به زودی داستان کامل را اینجا می گذارم. آن چه در پی می آید آغاز روایت حدیث است. 

« نوید جان! دوریت بسیار سخت تر از چیزی بود که تصورش را می‌کردم. هفت ماه پیش این‌قدر بزرگ نبودی. یعنی من این‌جور فکر می‌کردم. اما روز به روز بزرگ و بزرگ‌تر شدی. آن‌قدر بزرگ که دیگر نمی شود در کلمات حبست کرد. حجمت از دلم بزرگتر شده. فکر می‌کردم این منم که تو را آفریده‌ام و همیشه آفریده من باقی می‌مانی. اما نشد. بزرگ شدی و از لای انگشتان من لغزیدی و گریختی. از حقارت خودم لجم گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روحم. به سارا حسادت می‌کنم. رفتی و مرا فراموش کردی. اما می‌بینی نام تو هنوز لابلای کلمات من جریان دارد. اصلا این کلمات هم آفریده توست. چرا مرا فراموش کردی؟ به کدامین گناه مرا راندی؟ من که گناهی جز دوست داشتن تو نداشتم. چرا مرا فراموش کردی؟ شاید باید چیزهایی را به یادت بیاورم. شنبه چهار مهرماه را به یاد نداری؟ یادت نمی‌آید تا صبحدم چه شعری را در گوش من زمزمه می‌کردی؟ یادت می‌آید؟ »


برچسب‌ها: داستان
امير حسين جلالي شنبه دوازدهم فروردین 1391

نگارش داستانی تازه را آغاز کرده ام. چون حرفی برای گفتن ندارم و آغاز سال است و مدتهاست گرد فراموشی بر این بی سرنوشت نوشته ها نشسته است آغاز داستان را در اینجا می آورم! نام داستان تازه من هست: «به روایت هیچ کس». بخش اول داستان «به روایت نوید» نام دارد و آن چه می خوانید آغازین کلمات نوید است. 

من یک خیال‌پرداز حرفه‌ای هستم. زندگی من 50/50 است. 50 درصد در خواب می‌گذرد و 50 درصد مابقی نیز که بیدارم یا رویا می‌بافم یا در حال گفتگو با خودم هستم، خود خودم. از رویاها و گفتگوهایم لذت می‌برم. نمی‌دانم برای دیگران هم جذابیت دارد یا نه؟ در نتیجه انتخاب با شماست که بشنوید یا نشنوید. هر جایی که حوصله‌تان سررفت می‌توانید کاغذها را مچاله کنید و دور بریزید. این کاری است که من مدام با زندگی خودم می‌کنم. من در رویاهایم زندگی می‌کنم. این راهی است که سالهاست برگزیده‌ام. اما همیشه زندگی به همان روالی که می‌خواهی پیش نمی‌رود. حتی اگر رویابافی کنی تا زندگی را آن‌گونه که میلت می‌کشد رقم زنی. گاهی فریادی در نیمه شب یا فروریختن دیواری خواب را به چشم آدم حرام می‌کند. بار اولی که حدیث را دیدم انگار چیزی در من فروریخت. صدایی را شنیدم که سالها بود نشنیده بودم. 


برچسب‌ها: داستان

اسلایدر

دانلود فیلم