برچسبها: داستان
وای که چقدر دلم برای خیلی چیزها تنگ شده است. خیلی وقت بود یاد گرفته بودم دلم برای چیزی تنگ نشود. من زندگیام را در قمار دلتنگیها باختهام. مادرم دستش را دراز کرد و گفت ببین آن دو ستاره مال توست. شبی پرستاره در تابستان گرم کویر. زیر سقف آسمان میخوابیدیم. میان آن همه ستاره نتوانستم جای دقیق ستارههایم را از بر کنم. سالهاست گمشان کردهام و امشب که آسمان این شهر در اند دشت برای شفا و دوا حتی یک ستاره هم ندارد دلتنگ آنها هستم. دلتنگ شبهایی که آن قدر به ستارهها خیره میشدم و چشمک زدن آنها به یکدیگر را دید میزدم تا خوابم میبرد. کاش آنشبها کش میآمد و بلند و بلندتر میشد. کاش همه زندگی من در همان شبهای پرستاره خلاصه میشد. دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی و چقدر دلم برای دخترم تنگ شده است! سه سال و 23 روز از رفتن مهشید و 23 روز از روزی که خاطره مهشید را ویران کردم گذشته بود. صفحه ایمیلم را باز کردم. زنی به نام مهشید برایم پروندهای فرستاده بود. پروندهای که سند رویاهای پریشانشدهام بود. تصویر اسکن شده یک برگه آزمایش، یک گزارش سونوگرافی و چند خط شرح حال یک مادر باردار به روایت همان مادر سابقا باردار. من از میزوپروستول متنفرم! من از ساکشن و کورتاژ متنفرم. مهشید این چه مجازاتی بود؟ من مستحق این نفرین ابدی نیستم. رفتی، بدون آنکه بگویی یادگاری از آن روزها و شبهای رویایی را با خود بردی. و چه کردی با آن؟ حکم به تباهی آن دادی. حکم به تباهی آن دادم. شب آن صبحی که رفتی مگر چه گفتم؟ گفتم نباید همسرنوشت مردی شوی که ستارههایش را گم کرده است. که بر صلیب سرنوشت آویخته شده است. و چه آسان سرنوشت رنگی دیگر میگیرد. و چه دشوار و دردناک سرنوشت به راهی میرود که میخواهی برود. و چه اندازه اسیریم و چه اندازه آزادیم. و من چه اندازه دارم هذیان میگویم! ستارههای من نمیدانید چه اندازه دلتنگتان هستم، میدانم نمیدانید. چشم به آسمان دوختهام و دنبال مهشید میگردم. گاهی باید گمشدهات را در آسمان بجویی و بیابی. و چهاندازه خیابانهای این شهر دلگیرتر شده است. و چه اندازه آسمان این شهر خالیتر شده است. کاش لااقل در حکمی که دادی مرا سهیم میکردی. مرا اخراج کردی از سرنوشتی که در رویاهامان رقم زده بودیم. من خود حکم به اخراج خودم دادم. من دشمن خودم هستم
برچسبها: داستان
زندگی من ، زندگی نیست. ستیزی مدام با مرگ است. انگار خون مرگ در رگ و پی من جریان دارد. فلسفه من این است: بمان اما هزار بار بمیر. هنوز 7 سالم نشده بود که بی هوا از سوراخی که روی خرپشته بام همسایه بود افتادم پایین. روی تلی از کاه و یونجه فرود آمدم. به سمتی نامعلوم گریختم. مایعی در سر و گردنم جریان یافت. فقط صدای هوهو می شنیدم. روی دیوارها سایه هایی محو و مبهم راه می رفت. از دالانی از گرد و خاک رد شدم و خودم را انداختم در آغوش میتر. برادرم، مادر را این گونه صدا می زد. برادرم از من 5 سال بزرگ تر است و بر خلاف من که آن سالها عاشق خوردن پیراشکی و تماشای علف خوردن بزغاله ها بودم به اسطوره های یونانی علاقه داشت. آن روز مادر داشت شیرینی می پخت. از آن روز به بعد دیگر هیچ وقت شیرینی نپخت. ماجرا را انداختم گردن پسرک همسایه. گفتم هلم داد. سیلی مادرم که گوش پسرک را سرخ کرد فاتحه دوستی ما هم خوانده شد. اول باری بود که به ناحق کسی را می فروختم. روزی که پدربزرگ مرد 10 ساله شده بودم. وقتی آن حجم پوشیده در سپیدی کرباس را در گودال گذاشتند آرزو کردم کاش مرا هم با او خاک می کردند. برادرم می گفت در یونان باستان و یا شاید مصر باستان هر آن چه را که مردگان در زمان زندگی دوست داشتند با آنها به خاک می سپردند. پدربزرگ تنها دوست من بود. او و طوطی سبز و زردی که تنها 3 روز مالکش بودم و چون اول بار از قفس بیرونش آوردم پر زد و رفت بهترین دوستان تمام عمرم بودند. پدربزرگ مرا خیلی دوست داشت. بعد از پدربزرگ حجم عظیم تنهایی مرا هیچ کس و هیچ چیز پر نکرد. پیرمرد همسایه بدجوری مرا یاد او می اندازد. به او خیره می شوم و خیال پردازی می کنم. پدربزرگ اما دیگر نمی تواند مرا مثل کودکی ها قانع کند. یک بار نزدیک بود با او دست به یقه شوم! من بزرگ شده ام. متاسفانه دیگر گول نمی خورم. اما کاش بزرگ نمی شدم. کاش پدربزرگ می ماند. اما افسوس! پدربزرگ که نمی ماند کاش مرا با او خاک کرده بودند. صداها مبهمند و آدم ها مثل سایه اند. روی تختی مثل تخت مرده شورخانه افتاده ام. تخت مرده شورخانه را اول بار وقتی پدر را بر آن می شستند دیدم. آن زمان 15 ساله بودم و گویا حالا که بر این تخت روان مرا می برند و سایه ها در پی من هستند 20 ساله ام. زیادی زده. کیس اوردوزه. پس نمرده ام. صدای آدمها را می شناسم. مرده بودم نباید صداها را تشخیص می دادم. این را هم برادرم می گفت. اما گویا نه زنده ام و نه مرده. تخت به این سو و آن سو می رود و گاهی به در و دیوار می خورد. تخت یک راست به سمت تونلی می رود که در انتهای آن نوری سفید پیداست. از روی تخت رها می شوم در فضایی معلق. پرت می شوم وسط اقیانوسی که آب آن سبز رنگ است. مشتی بر تخت سینه ام می کوبد. سوزشی در جانم منتشر می شود. لرزه به تمام سلولهایم می افتد. 200 ژول. 300 ژول. پیکر نیمه جانم حالا در گوشه ای افتاده و همه رفته اند. نظافتچی دارد سطل پر از سرنگ و باند و استفراغ را خالی می کند. چشمهایم دوباره بسته می شود. گویا باز نمرده ام. می مانم و هزار بار دیگر می میرم. این فلسفه من در زندگی است.
برچسبها: داستان
آن شب هم باران می آمد. شب های زیادی را به یاد می آورم که باران می باریده . پشت پنجره ایستاده بودم و به فضای محدود پیش رویم نگاه می کردم. چشم انداز مرا آپارتمانی بدریخت کور می کند. هیچ چیز دیده نمی شود جز تعدادی آدم تنهای خزیده در کنج کندوهای محصور و تنگشان، چند پنجره زشت و بالکن هایی که پر از لباس های کهنه و لوله بخاری و گلدانهای شکسته است. آن روز و شب از صبح بدجوری وسوسه داشتم یک چیز زیبا و دلپذیر را نیست و نابود کنم یا از ریخت بیندازم. باران که دوباره نرم نرمک باریدن گرفت فکر کردم جنایت بزرگی است در حق محیط زیست اگر چند نخ سیگار دود نکنم! وقتی به خودم آمدم که پاکت بهمن در دستم مچاله شده بود. بعد از سه سال صبح آن روز سرد زمستانی مهشید را دیدم. زندگی را اتفاق ها می سازد. اتفاق های اتفاقی. یک هفته بود از دهلیزم بیرون نزده بودم. قرار بود آن روز متن ویرایش شده کتاب مزخرف یک نویسنده پرمدعا را در کافه ای در وسط های شهر به او تحویل دهم. از کاری که می کنم متنفرم. من یک فاحشه فرهنگی هنری هستم! برای لقمه ای نان به جعل و دروغ و دزدی های مشتی فرصت طلب، رنگ و لعابی آبرومند و شمایلی روشنفکرانه می دهم تا با آن پز بدهند و معروف شوند. سرم را که از روی کاغذها گرفتم با عجیب ترین چشم های تاریخ معاصر دیگر بار روبرو شدم. آب دهانم را قورت دادم. انگار تیله ای بزرگ در گلویم گیر کرده بود. شره عرق روی پشتم سرید و نفس سردم پره های بینی ام را نوازش داد. چشم های بی فروغم نزدیک بود از کاسه بیرون بیفتد. به من نگاه می کرد اما گویا مرا نمی دید. به سمتم آمد. باورم نمی شد. "خوبی گل پسر؟" با همان لحن گرم و زنگ دار همیشگی احوال پرسی تکراری را تکرار کرد. من هم در گفتن کلماتی که دوباره دارم می گویم و می لرزم تردید نکردم.
" فکر کنم خانم اشتباه گرفته اید. ضمنا مودب باشید."
" شوخیت گرفته؟"
" سن و سالمان بهم می خورد یا شان و شخصیتمان؟ دختر خانم بروید با همقدو قواره هاتان بازی کنید؟"
"شایان؟ باورم نمیشه!" لحن گرمش به سردی گرایید وقتی با چشم های تنگ شده و گردنی کج اینها را می گفت. در حالی که نویسنده محترم این صحنه را سیر می کرد و کیفور می شد.
" من ملعبه این بچه بازی ها نیستم اما اگر می خواهید سرتان گرم باشد این رفیقم پا می دهد... "
نگاهش را با غضب از من گرفت و با شتاب از در کافه خارج شد. مهشید بود؟ نه حتما مهشید نبود. من که مهشید را از یاد برده ام و تصوری از او ندارم. اما زن بود. من آن زن را له کردم. من موجودی معصوم و زیبا را به لجن کشیدم. من خودم را لجن مال کردم. آن روز از صبح بدجوری وسوسه داشتم یک چیز خوب و زیبا را از ریخت بیندازم.
برچسبها: داستان
"روزی که مهشید رفت... " روزی است که در زندگی من زیاد تکرار شده است. مهشید شده نمود و نشانه همه ی حسرت ها و امیدهای من. مهشید که در یادم می آید انگار همه نداشته هایم به یادم می آید. آخر می دانید مهشید از هر حسرت من چیزی در خود داشت. وقتی می خندید انگار خنده بار دیگر اختراع می شد. وقتی اخم می کرد اندوه دوباره زاده می شد. بلد بود در حال نه بلکه در لحظه زندگی کند. رها از هر قید و بندی بود. لباس های گشاد چروک می پوشید. کفش کتانی به پا می کرد و کوله ای خاکی روی دوشش می انداخت. روی کوله اش نوشته بود " برخیز و مخور غم جهان گذران بنشین و دمی به شادمانی گذران" مهشید وفادارترین و در عین حال بی وفاترین آدمی است که تاکنون شناخته ام. در آنی می شد عاشقش باشی و در همان آن بتوانی بخواهی سر به تنش نباشد! تا بود انگار به گرانیگاه جهان متصل بودم اما از زمانی که رفت و باز نیامد دیگر به جایی وصل نیستم و معلق شده ام. دائم دارم غوطه می خورم و موجهای زمان مرا به هر سمتی که بخواهند می کشانند. رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد. تا بود حضورش چنان حجمی داشت که هیچ چیز غیر از او را نمی دیدم. و وقتی رفت زندگی ام دیگر بار شد پر از خلا. زندگی من به دو بخش تقسیم می شود. پیش از مهشید و پس از مهشید. مهشید خطی در میانه دو بخش زندگی من کشیده که در یک چیز مشترکند: پوچی! مهشید وصله ناجور زندگی من است. بدون او زندگی من معنادارتر بود. وقتی سراسر زندگی ات از سر تا ته پوچ و جفنگ باشد حتما با معناتر است تا زمانی که منحنی سینوسی زندگی ات در جایی دندانه دار شود و ریب بزند! به قول مادربزرگم خدا خوبت کنه چرا به کاری که به تو کار نداره کار داری! داشتم زندگی ام را می کردم که ناگهان مثل زورو پرید وسط کابوسهایم. چند تا از آدم بدهای کابوسهایم را نیمه جان کرد و باز ناگهان غیبش زد. آدم بدهای خوابهایم زخم خورده شده اند و دشمن زخمی از دشمن غیرزخمی بی نهایت خطرناک تر و دشمن تر است. با این وجود عجیب است که میان این همه آدم بی اهمیت تهی که مدام در رویاهای من خودنمایی می کنند هیچ نشانی از مهشید نیست. هیچ عکسی از او ندارم. وقتی روزهای ندیدنش به 365 رسید تمام نشانه های او را از بین بردم. پشت آپارتمانم خرابه ای متروکه است که خانه سگها و بی خانمانها است. عکسها و دستخطها و چند یادبود دیگر شامل دی وی دی های گروه بیتلز،یک تسبیح فیروزه ای و یک جلد رباعیات خیام را در میان عوعوی سگان به اتش کشیدم. انگار خودم در میان شعله ها زبانه می کشیدم. هر چند از روزی که رفت در میانه آتش افتادم. از آن روز چهره او را از یاد برده ام. هیچ نشانی از آن چهره در ذهنم نمانده. روزی نیست که زنی را به اشتباه مهشید صدا نکنم. حالا همه زنهای جهان شده اند مهشید!
برچسبها: داستان
نگارش داستان کوتاه دژخیم را به صورت آنلاین در فیس بوک آغاز کرده ام. آن چه خواهید خواند 3 بخش اول داستان است. بخش های بعدی را با ذکر عدد خواهم آورد.
همه از دست غیر ناله کنند
سعدی از دست خویشتن فریاد
روبروی آینه ایستاده ام. کیست این مرد؟ دماغی بزرگ دارد و سری کوچک. گردن ندارد و سر کوچکش در تنه بزرگش فرو رفته. چشم دارد؟ دارد اما گویا دو بینی و یک چشم دارد. بینی آن قدرها هم بزرگ نیست. نمی توانم سر و تنه و اندامهایش را از هم تمیز دهم. دستهایش استخوانی و بلند و پاهایش تپل و کوتاه است. کیست این مرد؟ تصویر من کجاست؟ گویی من خود را گم کرده ام و این مرد جای مرا در آینه گرفته. سر می گردانم. من حضور ندارم. مرد پشت سر من ایستاده. من کجا هستم؟ سر به سمت آینه می گردانم. کسی در آینه نیست. ای کاش آینه را زبان سخن بود!
***
کنار پنجره ایستادن شده کسب و کار من. آدم اینجا خیال می کند مالک شهر و آسمان و آدم هاست. من کنار پنجره مهم ترین کارهای زندگی ام را کرده ام. مثلا روزی که می دانستم دیگر مهشید را نخواهم دید 193 بار از ساعت 7 صبح تا 3 بعد از ظهر آمدم پشت پنجره تا ببینم شاید آمده باشد یا بیاید. هنوز بعد از 10 سال که از آن روز ابری دلگیر زمستانی می گذرد نگاهم انگار بر پیچ کوچه مانده. دایم صدای گام های زنی با کفش پاشنه بلند که لاک قرمز به ناخنهایش زده و پالتوی بلند با شالی دراز پوشیده در سرم می پیچد. آدم امیدوار خیلی تنهاتر از آدم ناامید است. معلق بودن توی این دنیای جفنگ بی تعادل خیلی بهتر است. امید آدم را بند می کند. بند چیزهایی که نمی دانی اصلا خودشان به جایی، کسی یا چیزی بندند. روی هوا باشی روی هوا هستی. تکلیفت روشن است. بی هوا زیر پایت خالی نمی شود. پشت پنجره بودن به من حس رها بودن می دهد. از بالا به آدم های آویزان خوش خیالی نگاه می کنم که فکر می کنند دارند پا روی زمین سفتی می گذارند. من کارهای مهمی پشت پنجره کرده ام. اینجا با سیگار کمل آشنا شدم یا قهوه جاکوبس را اول بار پشت پنجره مزه مزه کردم. مهم ترین داستانهای زندگی من پشت این پنجره رخ داده. من کنار پنجره خیالبافی می کنم و با آدم ها دوست می شوم یا از آنها نفرت پیدا می کنم. مدتی پیرمرد تنهای خواب آلود آپارتمان روبرویی را که انگار سالهاست روی صندلی راحتی اش خشک شده دوست داشتم. اما از دیروز در محاسبات جدیدم فهمیدم از او بی نهایت متنفرم. دلیلش را شاید بفهمیم. بعدا البته. من ساعتها در سکوت با او حرف زدم. بار آخر دعوامان شد. نزدیک بود کار به یقه گیری برسد! احترام موی سفید و سن و سالش را نگه داشتم! کنار پنجره ایستادن شده کسب و کار من.
برچسبها: داستان
"همین روزها تو را در گودالی پیدا می کنند!
زن و بچه ات می مانند و جسد بادکرده تو!"
این را طبیب امراض داخلی به پدرم گفت
پاییز سنه 31 بود یا 32
پدرم را خون آلود، زن و بچه اش در معبری پیدا کردند
سال 1382
او را فشارخون نکشت
طبیب امراض داخلی احتمالن
چیزی از لایی کشیدن و کورس گذاشتن نمی دانست
پدرم هم خیلی چیزها را نمی دانست
25 شهریور 1391
برچسبها: شعر
برچسبها: شعر
برچسبها: داستان
ادامه مطلب...
بنلادن مرده است؟ شاید اگر کسی یک روز در مکه یا مدینه روزگار بگذراند و به ویژه به حرمین شریفین سری بزند با قاطعیت بگوید نه بنلادن زنده است. در این دو شهر مردانی بسیار را با شمایل مجاهدان جهادی میتوان دید. مردان جوانی که چون یاران بنلادن لباس میپوشند، عبوسند و خشمگینانه از سنتی که بدان باور دارند دفاع میکنند. از سویی نام بنلادن هنوز بر بسیاری پروژههای ساختمانی و یا اتومبیلهای مربوط به شرکتهای خدماتی دیده میشود. این شرکتها به خانواده متمول بنلادن تعلق دارند. زائرانی که سالهای گذشته نیز به حج آمده بودند میگفتند در گذشته نام بنلادن بیش از این دیده میشد و حتی شرکتهای تامین کننده مواد اولیه غذایی و میوه کاروانهای ایرانی نیز نام این خانواده را بر خود داشت. بن لادن به این زودیها نمیمیرد.راه او در میان بسیاری جوانان مسلمان عرب هوادار دارد. شاید بهار عربی و خیزش دموکراتیک دو سال اخیر بتواند جایگزین شیوهای غیرمسالمتامیز این مسلک شود. در غیر اینصورت تا تبعیض و نابرابری در جوامع عرب وجود دارد راه بنلادن نیز خواهان خواهد داشت.
برچسبها: سفرنامه
آبراهام مازلو هرمی معروف دارد که ترسیم کننده اولویتبندی نیازهای انسان است. در قاعده این هرم که طبعا بیشترین سطح را اشغال میکند نیازهای پایهای چون آب و خوراک و امنیت قرار دارد. نیازهای متعالیتری چون آگاهی و آزادی در سطوح بالاتر هرم قرار دارد. در نتیجه زمانی شخص مطالبه حقوق دیگر خود را خواهد کرد که آب و خوراک او تامین شود. کاربرد سیاسی نظریه مازلو این است که اینطور نیست که بتوانی با تامین اقتصاد جامعه، آنها را بیخیال آزادیهای سیاسی و مدنی کنی. عربستان یکی از بدویترین اشکال حکومت را در دنیا دارد. امور مملکت زیر سایه ملوکانه پادشاه، رتق و فتق میشود. زنان حق رای ندارند و مجلس شورای موجود نیز تنها مقامی مشورتی است. از سویی رفاه عمومی در عربستان در قیاس با کشورهای خاورمیانه در سطحی قابل قبول قرار دارد. مشهور است که هر عرب شهروند عربستان ماهانه 400 دلار از حکومت حقوق دریافت میکند. مدلی شبیه زمان پیامبر و خلفا که هر مسلمان از بیتالمال، حقوقی مقرر داشته است. اطلاعاتی که از چشم یک زائر از ساخت زندگی اجتماعی به دست میآوری محدود است. معمولا مسیری مشخص را هرروزه طی میکنی و با اشخاص محدودی سروکار داری. اما میتوان شاخصههایی را مدنظر قرار داد. در دو شهر مکه و مدینه به ندرت با کندی ترافیک روبرو میشوی. فراموش نکنیم مکه حدود یک میلیون نفر جمعیت دارد. در مدینه از کارگر هندی هتل شارژ تلفن همراه خریدم. پول خرد نداشتم. گفت برو بعدا بیاور. نه نام مرا پرسید و نه شماره اتاق یا نام کاروان را. در حوالی محل اقامت، همراهانم از فروشندههای افغانی و تاجیک پارچه میخریدند و مبلغ آن را بعدا میپرداختند بدون آنکه گرویی بگذارند یا نشانی و نام آنان پرسیده شود. زائر ایرانی شاید تعجب کند اما بسیار پیش میآید که دستفروشها شبانه و روزانه بساط خود را رها کنند و برای شرکت در نماز جماعت راهی مساجد شوند. به نظر میرسد وضعیت سرمایه اجتماعی حداقل در این دوشهر از شهری چون تهران یا حتی برخی شهرهای کوچک کشور ما به مراتب بهتر است. متکدی بسیار کم دیده میشود. لااقل به نظر نمیرسد پدیدهای چون تکدیگری شبکهای وجود داشته باشد. فروشندهها و خریداران بومی چه در مناطق زائرنشین- که طبعا سطح رفاهی پایینتری دارد و شلوغتر و آلودهتر است- و چه در مراکز خرید بزرگ بسیار آرام برخورد میکنند و نشانی از عصبیت و اضطراب در چهره و رفتار آنان به ندرت دیده میشود. جامعه عربستان به خوبی 7 میلیون نفر مهاجر غیر عرب یا عرب غیر عربستانی را در ساختار خود پذیرفته است. تنها اعتراضهای سیاسی هم محدود به اعتراضهای چندوقت اخیر شیعیان جنوب عربستان است که بیشتر از آنکه خواستهای دموکراتیک داشته باشد به دنبال تقاضای پذیرش حیات مستقل و متفاوت مذهبی است.[1] با این اوصاف آیا نمیتوان نتیجه گرفت که الزاما نمیتوان حق را به مازلو داد؟
[1] . وهابیون حاکم در عربستان که اداره حرمین شریفین را نیز بر عهده دارند اجازه زیارت قبور ائمه را نمیدهند، برگزاری مراسمهای جمعی و مرثیهسرایی ممنوع است و در مکانهای مذهبی نمیتوان با مهر نماز خواند. اینها نمونههایی است از تضییقاتی که شیعیان بدانها معترضند.
برچسبها: سفرنامه
هوا را که از همه گرفته اند
لااقل تو خنده را از من مگیر
بقیه فکری به حال خود خواهند کرد!
باور کن!
عصر نرودا به سر آمده است.
سروده شده در 5 شنبه 1391/4/8
برچسبها: شعر
شریعتی در فرازی از کتاب حج میگوید: «تو حج کننده ایرانی میتوانی همه جا با پیغمبر همراه باشی... و آنگاه مدینه، به سراغ هر کوچهاش، پس کوچهاش، هر نقطه که نشانی از او دارد و خاندان او و یاران او... ». پرسش من پیش از آغازین رویارویی با مسجد پیامبر این بود که آیا دیدار با مدینه میتواند دریچهای به آشنایی نزدیکتر یا شخصیت محمد بگشاید یا نه؟ دولت عربستان تا توانسته نشانهها و نمادهای گذشته را زدوده است. جدا از آنچه وهابیون با انگیزههایی که سراغ داریم نابود نمودهاند در بازسازی بناهایی چون مسجد قبلتین، نمودی مهم در تاریخ اسلام[1] یعنی دو قبله این مسجد به یک قبله کاهش داده شده است! همین رویه در جاهای دیگر نیز وجود دارد. البته محدوده مسجد پیامبر مشخص است و چنان که گفته شد "روضه" نامیده میشود. همچنین محراب و مکان منبر و محل استقرار بلال نیز معین است. به علاوه ستونهایی نیز از آن زمان به یادگار مانده است. البته بنا تجدید شده و تنها نامهاست که باقی است. ستون توبه مهمترین ستون از میان ستونهای به یادگار مانده است. ستونی که یادگار پذیرش توبه ابولبابه است که خود را به این ستون بست تا توبه وی به دستور خداوند پذیرفته شد. مسجد پیامبر سه محراب دارد. محرابی که یادگار زمان رسولا... است. محرابی مانده از دوره حکومت عثمانیها که محراب سلیمانی نام دارد و محرابی که معاصرتر و در زمان آل سعود ساخته شده است. در حال حاضر پیشنماز مسجد در محراب سوم میایستد. این هم گویا نمونهای است از پیوند دین و سیاست! کنار پیامبر دو شخصیت دیگر مهم تاریخ اسلام نیز به خاک سپرده شدهاند: ابابکر و عمر بن خطاب. پیامبر ضریح مشخصی ندارد. مقبره پیامبر توسط دیواری آهنی محصور شده است. تنها میتوان از روبروی مقبره عبور کرد. شرطهها و ماموران وزارت ترویج وارشاد سعودی نیز چهارچشمی مراقبت میکنند کسی حاشیه بنا را نبوسد. هر گونه قرائت کتاب ادعیه رو به قبر پیامبر و به ویژه قبور ائمه بقیع ممنوع است و تذکر آنی در پی دارد. مسجد قدیم بخشی کوچک از بنای کنونی مسجدالنبی است. مسجد در سالهای اخیر توسعه قابل توجهی داشته است و در حال حاضر از زیربنای چشمگیری برخوردار است. معماری بخشهای جدید یکدست است و تمام نمادهای معماری عربی را در خود دارد. گویا ستونهای بیشمار مسجد همگی در ایتالیا طراحی شده و تراش خوردهاند و به صورت پیشساخته به مسجد آورده شده است. تراش تمام ستونها یکسان است؛ گویی حتی بهقدر یک میلمتر با هم تفاوتی ندارند، چه ستونهای صحن مسجد و چه ستونهای رواقها. لوسترهای آویز نیز بیش از آنکه به چراغ شبیه باشد به صورت فانوس طراحی شده و همین با وجود امروزی بودن حسی از گذشته را به بیننده منتقل میکند. البته معماری مسجدالنبی و مسجدالحرام بیش از آنکه رنگی از دوران پیامبر داشته باشد یادآور معماری عربی- اسلامی در سدههای درخشش تمدن اسلامی است. هیچ بنای خشت و گلی در این دو شهر وجود ندارد. نمونهای از مساجد گلین با معماری و تاریخچه مربوط به سده آغازین تمدن اسلامی را در فهرج یزد داریم: مسجد شهدا. مسجدی که در ابتدا بتکده بود، سپس آتشکده شده و بعد از حمله اعراب به ایران، مناره و محرابی به سازه آن افزوده شده و مسجد شده است. به عبارتی در عربستان آثار باستانی بهروز میشود و میراث فرهنگی ساخته میشود! اما آیا این شهر میتواند تو را به دوره پیامبر ببرد و رهنمودی برای شناخت محمد باشد. به گمانم نه. از آن شهر تنها نامهایی مانده که یادآور عصر پیامبر است. بر تابلوها اسامی چون احد و بدر و تبوک دیده میشود اما اینها فقط نامهایی است که نشانی از گذشته دارند و هویتی از زمان سپری شده با خود ندارند. مشابه چنین وضعیتی در مکه نیز مشهود است. ردی از مکانهایی چون شعب ابیطالب و محل تولد پیامبر[2] نمیتوان دید. حتی کوه ابوقبیس[3] را نیز صاف کردهاند و بر جای آن برجی بلند ساختهاند!
[1] قبله اول مسلمانان، بیتالمقدس بود. به دنبال طعنههای یهودیان،در میانه نمازی در مسجد قبلیتین، پیامبر به دستور خداوند رو به کعبه نمودند.
[2]مکان تولد پیامبر در نزدیکی ورودی صفا و مروه قرار دارد. در حال حاضر بر زمین این مکان کتابخانهای بنا شده با نام «مکتبه المکه الکرمه». در طرح توسعه حرم که در حوالی این مکان در حال اجراست این کتابخانه به زودی تخریب خواهد شد.
[3] بر بلندای این کوه بلال حبشی اذان میگفته است. گفته میشود سالها به دستور خداوند این کوه حجرالاسود را به امانت در دل خود نگاه داشته بوده است.
برچسبها: سفرنامه
از سفر به خانه خدا بسیار نوشته اند. حج شریعتی و خسی در میقات جلال نمونه های برجسته تک نگاری ها از این سفر متفاوت است. از سویی هر زائر نیز روایتی شخصی از این سفر با خود به شهر و کشور خویش می برد. در چند نوشته پیش رو، متفاوت از نمونه های گفته شده نگاه خود را به زندگی روزمره در مکه و مدینه در قالب کلمات به نمایش خواهم گذاشت.
سالهاست هر از چندی، رسانهها از برخورد نامناسب ماموران سعودی به ویژه در گمرگ با زائران ایرانی سخن میگویند. رفتار سعودیها با مردم ایران عموما بازتابی از نوع روابط دیپلماتیک آنان با دولت ایران است. زمان ریاست جمهوری سیدمحمد خاتمی و به دنبال گرمی روابط دو دولت، فشارها کاسته شد و حتی بسیاری سختگیریها در اماکن متبرک محدود شد. شبی در مکه زمانی که به سمت مسجد تنعیم برای احرام عمره مجدد میرفتیم روحانی کاروان گفت که اگر روابط دو کشور بهبود یابد زمینه اقتصادی خوبی برای کارفرماهای ایرانی در عربستان باز خواهد شد. از جمله شرکتهای مسافربری و رانندههای ایرانی میتوانند جاپایی در کشوری پیدا کنند که حداقل 7 میلیون خارجی از عرب و هندی و افغانی چرخ اقتصاد آن را در بخش خدمات میچرخانند. وی معتقد بود دعوای اصلی بر سر مذهب نیست. دعوایی سیاسی است و طبیعی است وقتی از صبح تا شام صدا و سیما و سیاستمداران ایرانی حکومت عربستان را رژیم آل سعود مینامند چراغهای رابطه تاریک خواهد ماند. وی میگفت هاشمی رفسنجانی که رابطه نزدیکی با ملک عبدالله دارد در سفر خود به مدینه توانسته به اتفاق خانواده و از نزدیک، قبور ائمه بقیع را زیارت کند. در فرودگاه، ماموران قد بلند و چهارشانه سعودی برخوردی نامحترمانه با ما دارند. آشکارا توهین نمیکنند اما برخورد آنان تحقیرآمیز است. در صف ایستادهایم و منتظر. اما آنها در گوشهای از سالن جمع شدهاند و میگویند و میخندند و رفتار سبکسرانهای دارند و حتی گوشهچشمی هم به جماعت چشمبه راه ندارند. نوعی تکبر و نخوت در رفتار ماموران سعودی چه در فرودگاه و چه در مکانهای دیگری چون حرم نبوی وجود دارد. در بسیاری نوشتههای تاریخی در مورد صدر اسلام به نقل از پیامبر به تکبر جاهلی به عنوان یک ویژگی منفی اخلاقی آن عصر اشاره شده است. گویا این صفت، کهنالگووار در ناخودآگاه جمعی این مردم به یادگار مانده است. نیمهشب روز دوم به صورت گروهی عازم باب جبرئیل[1] میشویم تا وارد روضه شویم.[2] در را بستهاند. عربی بر چهارپایهای نشسته و پیش از رسیدن به در ما را آگاه میکند. صدای او خفه است و به عربی سخن میگوید. کسی نمیشنود. به در که میرسیم شرطه[3] ما را برمیگرداند. عرب که صحنه را میبیند خندهای فاتحانه میزند و این بار بلندتر خطابمان میکند: «انتم کنتم ضالون»! نمود دیگر تکبر اعراب را میتوان در نحوه عبور آنان از کنار دیگران در صفهای نماز دید. از کنار شما میگذرند، تنه میزنند، هل میدهند، دست و پای شما را لگدمال میکنند اما انگار نه انگار! در صف ایستادهای میبینی عربی خود را به زور میان شما و کناریاش جا داد! شب هفتم با همسفر اهل مشهدم در مسیر مسجدالحرام ساختمانهای بلندمرتبهای را که در اتوبان عزیزیه – منتهی به حرم- در حال ساخت است تماشا میکنیم. هر دو از شتاب توسعه در مکه متحیریم. دوست من معتقد است این همه جهش در سرزمینی کوهستانی[4] و در عین حال خشک و لمیزرع و با مردمانی بینهایت خودمدار که حرف هیچکسی را غیر از اعراب نمیفهمند بینهایت شگفتآور است.
نمودی دیگر از رفتار کهن الگومدار را در بدو ورود به مکه مشاهده نمودم. دیدار آغازین با مدینه از فرودگاه با بخشی از شهراست که ساخت و ساز شلختهای دارد و بیبهره از مدرنیت. اما ورودی مکه از مدینه با بخشی از شهر آغاز میشود که دارای استاندارد بالایی از حیث شهرسازی است. در نتیجه مکه در دیدار نخست، خود را در چهره شهری امروزی مینماید. اما شگفت این است که در ورودی شهر بر بلندای تپههای ماسهای ماشینهای گرانقیمتی را میبینی که به کناری رها شدهاند و ساکنان آنان آتشی فراهم کرده و بر گرد آن روی زمین ولو شدهاند. ناخودآگاه تصویری پیش روی بیننده ظاهر میشود که از عرب بادیهنشین در ذهن دارد. یا در چهرهای دیگر شب سوم در سوقالمدینه الدولی [5] فروشنده مغازه ساعتفروشی که ساعتهایی گرانقیمت میفروشد و عرب است[6] نعلین خود را کناری رها کرده و پابرهنه در حال راهنمایی مشتری خود است!
[1] . باب جبرییل، از درهای مسجد زمان پیامبر است. گفته میشود جبرییل از این در بر پیامبر نازل میشده است.
[2]. روضه به آن بخش از مسجد اشاره دارد که در زمان شخص پیامبر بنا شده است.
4. عنوانِ ماموران پلیس عربستان که لباسی خاکی رنگ به تن دارند. اینها همه جا به همین صورت دیده میشوند، چه در فرودگاه یا خیایان و یا حرم.
[4]. مکه شهری محصور در میان کوههاست. شهر، زمین مسطح کمی دارد. در اطراف مسجدالحرام در زمان سفر من، پژوههای متعددی قابل مشاهده بود که در زمینهایی بنا میشد که از کندن کوهها به دست آمده بودند.
[5]. مرکز خریدی امروزی در مدینه که بیشتر میزبان اهل مدینه است و به علت قیمتهای بالاتر زائران کمتر سراغ آن میروند.
[6]. بسیاری فروشندههای دو شهر مکه و مدینه اهل کشورهایی چون هند و افغانستان هستند. مالکیت در این دو شهر البته به اتباع بیگانه داده نمیشود و صاحب تمام مغازهها اهالی شبه جزیره هستند.
برچسبها: سفرنامه
« نوید جان! دوریت بسیار سخت تر از چیزی بود که تصورش را میکردم. هفت ماه پیش اینقدر بزرگ نبودی. یعنی من اینجور فکر میکردم. اما روز به روز بزرگ و بزرگتر شدی. آنقدر بزرگ که دیگر نمی شود در کلمات حبست کرد. حجمت از دلم بزرگتر شده. فکر میکردم این منم که تو را آفریدهام و همیشه آفریده من باقی میمانی. اما نشد. بزرگ شدی و از لای انگشتان من لغزیدی و گریختی. از حقارت خودم لجم گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روحم. به سارا حسادت میکنم. رفتی و مرا فراموش کردی. اما میبینی نام تو هنوز لابلای کلمات من جریان دارد. اصلا این کلمات هم آفریده توست. چرا مرا فراموش کردی؟ به کدامین گناه مرا راندی؟ من که گناهی جز دوست داشتن تو نداشتم. چرا مرا فراموش کردی؟ شاید باید چیزهایی را به یادت بیاورم. شنبه چهار مهرماه را به یاد نداری؟ یادت نمیآید تا صبحدم چه شعری را در گوش من زمزمه میکردی؟ یادت میآید؟ »
برچسبها: داستان
نگارش داستانی تازه را آغاز کرده ام. چون حرفی برای گفتن ندارم و آغاز سال است و مدتهاست گرد فراموشی بر این بی سرنوشت نوشته ها نشسته است آغاز داستان را در اینجا می آورم! نام داستان تازه من هست: «به روایت هیچ کس». بخش اول داستان «به روایت نوید» نام دارد و آن چه می خوانید آغازین کلمات نوید است.
من یک خیالپرداز حرفهای هستم. زندگی من 50/50 است. 50 درصد در خواب میگذرد و 50 درصد مابقی نیز که بیدارم یا رویا میبافم یا در حال گفتگو با خودم هستم، خود خودم. از رویاها و گفتگوهایم لذت میبرم. نمیدانم برای دیگران هم جذابیت دارد یا نه؟ در نتیجه انتخاب با شماست که بشنوید یا نشنوید. هر جایی که حوصلهتان سررفت میتوانید کاغذها را مچاله کنید و دور بریزید. این کاری است که من مدام با زندگی خودم میکنم. من در رویاهایم زندگی میکنم. این راهی است که سالهاست برگزیدهام. اما همیشه زندگی به همان روالی که میخواهی پیش نمیرود. حتی اگر رویابافی کنی تا زندگی را آنگونه که میلت میکشد رقم زنی. گاهی فریادی در نیمه شب یا فروریختن دیواری خواب را به چشم آدم حرام میکند. بار اولی که حدیث را دیدم انگار چیزی در من فروریخت. صدایی را شنیدم که سالها بود نشنیده بودم.
برچسبها: داستان
وقتی به تو می اندیشم
کلمات فراری می شوند
چاره ای نمی ماند جز سکوت
دیر زمانی است چنین عاشق سکوت نبودم!
سروده شده در 5 شنبه 11 اسفند 1390
برچسبها: شعر
Drjalali57@gmail.com
خبرآنلاین گزارش داده که دکتر محمدرضا نوروزی، نایب رئیس سازمان نظام پزشکی در حاشیه همایش علمی پزشکان عمومی سراسر کشور نسبت به گسترش بیماریهایی چون انواع سرطانها، بیماریهای قلبی، عروقی، ریوی و فیزیکی و اختلالهای ناشی از اضطراب در میان جامعه پزشکی ابراز نگرانی کرده است. از سوی دیگر، نوروزی از کاهش سن ابتلا به بیماریهای صعب العلاج در میان پزشکان کشور خبر داد و گفت: سن ابتلا به این بیماریها نیز کاهش چشمگیری داشته است به گونهای که این بیماریها میان افراد جوان جامعه پزشکی نیز شیوع یافته و نگران کننده است.
برچسبها: نگاه روان شناختی
ادامه مطلب...
احتمالا شنیدهاید که انرژی از بین نمیرود بلکه از گونهای به گونهای دیگر تبدیل میشود. سوال این است که ایا این قاعده بنیادین در مورد انرژی روانی نیز صادق است؟ پدیدهای که شرح آن را در زیر میخوانید نشان میدهد آیا چنین موضوعی وجود دارد یا نه؟
***
خانم جوانی توسط خانواده به اورژانس بیمارستان آورده میشود. تمام اعضای خانواده در بیمارستان جمع شدهاند. انگار از یک مهمانی خانوادگی آمدهاند. جمع پریشان است و سرآسیمه. خانم جوان حرف نمیزند. میگویند از چند ساعت پیش دیگر حرف نمیزند. میان یک بگومگوی خانوادگی وقتی خواسته سری را افشا کند مهر سکوت بر لبانش نشسته است.
***
آیا علائم جسمی چون فلج، ناتوانی در سخن گفتن یا حرکاتی شبیه تشنج میتواند نشانهای از یک بیماری جسمی نبوده، سرنخی از یک اختلال روانی یا یک تعارض روانشناختی باشد؟ پاسخ مثبت است. چنان که پس از ارزیابیهایی که پزشک اورژانس از خانم جوان بهعمل آورد به خانواده و بیمار اطمینان داد که نگران نباشند، هیچ مشکل جسمی مهمی وجود ندارد و ریشه این حالات «عصبی» است. اما آیا در این شرایط باید اینگونه قضاوت کرد که مشکلی وجود ندارد و بیمار دارد ادا درمی آورد. در اینجا پاسخ منفی است. فلج یا ناتوانی در حرف زدن میتواند به دلیل سکته یا خونریزی در بخشی از مغز رخ دهد. در مورد خانم جوان و موارد مشابه، تصویربرداری از مغز، خونریزی یا سکته را رد میکند اما اگر تصویربرداریهای پیشرفتهای چون پت اسکن در اختیار باشد تغییراتی گذرا در مغز این افراد نیز دیده میشود. تغییراتی که با برطرف شدن علامت – که معمولا چندساعت تا چند روز بعد رخ میدهد- برطرف میشود. به عبارتی بیمار به صورت ارادی، نشانهها را ایجاد نمیکند که اگر چنین بود قاعدتا تغییری نیز در کارکرد و خونرسانی مغز به وجود نمیآمد. داستان چیست؟ پاسخ را در همان قاعدهای که در آغاز نوشته از آن یاد شد باید جستجو کرد.
***
روان ما در برابر هر پدیده بیرونی که ابهام و اضطراب ایجاد کند به مقابله میپردازد. همانگونه که سیستم ایمنی در برابر میکربها از بدن دفاع میکند. یکی از این دفاعها تبدیل یا جسمانیسازی است. در این گونه دفاع یک تعارض روانی اضطراب انگیز که برای روان غیرقابل تحمل است به نشانهای جسمی تبدیل میشود تا لاقل برای مدتی کوتاه فرد احساس آرامش کند. خانم جوان میخواهد در برابر دیگران راز خانم جوان دیگری را افشا کند اما تمایل به انتقام و ابراز خشم در او در برابر احساس شرم و گناه قرار میگیرد. چنین تعارضی دردناک و اضطرابانگیز است. خانم جوان از پس اداره این احساسات مخرب برنمیآید. پس آن را به نشانهای جسمی تبدیل میکند. نشانهای که کارساز هم هست. لال میشود تا کاری را که نباید بکند انجام ندهد. به عبارتی پدیده خانم جوان به ما نشان میدهد انرژی، حتی انرژی روانی، از بین نمیرود بلکه از گونهای به گونهای دیگر تبدیل میشود.
این یادداشت برای همشهری تندرستی نوشته شده است.
برچسبها: نگاه روان شناختی
