تقاضا
Drjalali57@gmail.com
نگاهی خودمانی به جامعه و آدمها
Drjalali57@gmail.com
خبرآنلاین گزارش داده که دکتر محمدرضا نوروزی، نایب رئیس سازمان نظام پزشکی در حاشیه همایش علمی پزشکان عمومی سراسر کشور نسبت به گسترش بیماریهایی چون انواع سرطانها، بیماریهای قلبی، عروقی، ریوی و فیزیکی و اختلالهای ناشی از اضطراب در میان جامعه پزشکی ابراز نگرانی کرده است. از سوی دیگر، نوروزی از کاهش سن ابتلا به بیماریهای صعب العلاج در میان پزشکان کشور خبر داد و گفت: سن ابتلا به این بیماریها نیز کاهش چشمگیری داشته است به گونهای که این بیماریها میان افراد جوان جامعه پزشکی نیز شیوع یافته و نگران کننده است.
احتمالا شنیدهاید که انرژی از بین نمیرود بلکه از گونهای به گونهای دیگر تبدیل میشود. سوال این است که ایا این قاعده بنیادین در مورد انرژی روانی نیز صادق است؟ پدیدهای که شرح آن را در زیر میخوانید نشان میدهد آیا چنین موضوعی وجود دارد یا نه؟
***
خانم جوانی توسط خانواده به اورژانس بیمارستان آورده میشود. تمام اعضای خانواده در بیمارستان جمع شدهاند. انگار از یک مهمانی خانوادگی آمدهاند. جمع پریشان است و سرآسیمه. خانم جوان حرف نمیزند. میگویند از چند ساعت پیش دیگر حرف نمیزند. میان یک بگومگوی خانوادگی وقتی خواسته سری را افشا کند مهر سکوت بر لبانش نشسته است.
***
آیا علائم جسمی چون فلج، ناتوانی در سخن گفتن یا حرکاتی شبیه تشنج میتواند نشانهای از یک بیماری جسمی نبوده، سرنخی از یک اختلال روانی یا یک تعارض روانشناختی باشد؟ پاسخ مثبت است. چنان که پس از ارزیابیهایی که پزشک اورژانس از خانم جوان بهعمل آورد به خانواده و بیمار اطمینان داد که نگران نباشند، هیچ مشکل جسمی مهمی وجود ندارد و ریشه این حالات «عصبی» است. اما آیا در این شرایط باید اینگونه قضاوت کرد که مشکلی وجود ندارد و بیمار دارد ادا درمی آورد. در اینجا پاسخ منفی است. فلج یا ناتوانی در حرف زدن میتواند به دلیل سکته یا خونریزی در بخشی از مغز رخ دهد. در مورد خانم جوان و موارد مشابه، تصویربرداری از مغز، خونریزی یا سکته را رد میکند اما اگر تصویربرداریهای پیشرفتهای چون پت اسکن در اختیار باشد تغییراتی گذرا در مغز این افراد نیز دیده میشود. تغییراتی که با برطرف شدن علامت – که معمولا چندساعت تا چند روز بعد رخ میدهد- برطرف میشود. به عبارتی بیمار به صورت ارادی، نشانهها را ایجاد نمیکند که اگر چنین بود قاعدتا تغییری نیز در کارکرد و خونرسانی مغز به وجود نمیآمد. داستان چیست؟ پاسخ را در همان قاعدهای که در آغاز نوشته از آن یاد شد باید جستجو کرد.
***
روان ما در برابر هر پدیده بیرونی که ابهام و اضطراب ایجاد کند به مقابله میپردازد. همانگونه که سیستم ایمنی در برابر میکربها از بدن دفاع میکند. یکی از این دفاعها تبدیل یا جسمانیسازی است. در این گونه دفاع یک تعارض روانی اضطراب انگیز که برای روان غیرقابل تحمل است به نشانهای جسمی تبدیل میشود تا لاقل برای مدتی کوتاه فرد احساس آرامش کند. خانم جوان میخواهد در برابر دیگران راز خانم جوان دیگری را افشا کند اما تمایل به انتقام و ابراز خشم در او در برابر احساس شرم و گناه قرار میگیرد. چنین تعارضی دردناک و اضطرابانگیز است. خانم جوان از پس اداره این احساسات مخرب برنمیآید. پس آن را به نشانهای جسمی تبدیل میکند. نشانهای که کارساز هم هست. لال میشود تا کاری را که نباید بکند انجام ندهد. به عبارتی پدیده خانم جوان به ما نشان میدهد انرژی، حتی انرژی روانی، از بین نمیرود بلکه از گونهای به گونهای دیگر تبدیل میشود.
این یادداشت برای همشهری تندرستی نوشته شده است.
رسانهای شدن حادثه خمینیشهر اصفهان منجر به آشکارشدن موارد دیگری از تجاوزهای جنسی در کشور شد. مرور صفحه حوادث روزنامهها در سالهای اخیر نشان میدهد موضوع مذکور چندان تازگی ندارد. شاید آنچه حوادث فوق را در کانون توجه قرار داد ویژگی گروهی بودن تجاوزها بود. پیش از این نیز مواردی از تجاوزهایی که صورتی غریب داشت به وقوع پیوسته بود. مانند آنانی که تجاوز میکردند و تصویر میگرفتند. موضوعی که در تبیین و تحلیل ماجرای خمینیشهر به این واقعه ویژگی متمایز دیگری داد طرح این پیش فرض بود که پوشش و رفتار شرکت کنندگان در مهمانی از عوامل موثر در تحریک متجاوزین بوده است. از این زاویه حالا که کمی از موضوع فاصله گرفته ایم و التهاب اولیه کاسته شده میتوان به ماجرای خمینی شهر نگاهی تازه کرد و برخی تحلیلهای ناگفته را بازگفت.
1- نویسندگان کتاب مرجع روانپزشکی کاپلان معتقدند بهتر است تجاوز به عنف تحت عنوان پرخاشگری مورد بحث قرار گیرد. تجاوز، نوعی رفتار خشن و تحقیرآمیز است که از طریق اعمال جنسی صورت میگیرد. به عبارتی تجاوز برای ابراز قدرت و خشم انجام میشود و درچنین مواردی لذت جنسی ندرتا موضوع اصلی است. به دیگر سخن در تجاوز اکثرا کنش جنسی به خدمت برآورده کردن نیازهای غیرجنسی درمیآید. این دیدگاه علمی در کمتر تحلیلی از خشونتهای جنسی اخیر از جمله حادثه خمینی شهر مورد استفاده قرار گرفت. از سویی گفته شد فریبندگی جنسی و برهنگی سوژهها منجر به تحریک متجاوزین شده و از سویی دیگر کسانی گفتند که محدودیتها و تنگناهای موجود در جامعه برای برآوردن نیازهای جنسی، سهمی بهسزا در سببشناسی این پدیده شوم دارد.
2- پرسش دوم این است که آیا به راستی تا آن اندازه در جامعه برای برآوردن نیازهای جنسی تنگنا وجود دارد که تجاوز یگانه راهی است که پیش روی عدهای میماند؟ هر چند معیارهای اخلاقی و دینی محدودیتهایی برای تمایل جنسی ایجاد میکند و آن را محدود به زمان پس از ازدواج مینماید اما آمارهای غیررسمی روابط جنسی پیش از ازدواج یا خارج از چارچوب نکاح بیانگر حقیقتی متفاوت از هنجار موردانتظار رسمی است. به عبارتی کارکرد تجاوز متفاوت از رفع نیاز جنسی است و فرض موجود در نکته شماره یک کارآمدی بیشتری برای تحلیل حوادثی چون ماجرای خمینی شهر دارد. عموم موارد تجاوز از سوی قشر فرودست جامعه رخ میدهد. قشری که خشم حاصل از حس ناکامی و تحقیر مزمن خود را عموما متوجه طبقه متوسط و فرادستان جامعه مینماید. ناکامی و تحقیر این طبقه حاصل ساختارهای ناکارآمد اقتصادی و اجتماعی است نه دوقطبی فرادست- فرودست. متاسفانه در سالهای گذشته از تریبونهای رسمی بر آتش این دوقطبی کاذب دمیده شده و از ایجاد شکاف مزبور به سود منافع آنی سیاسی بهرهبرداری شده است. بدون آنکه تامل کافی بر پیامدهای درازمدت نافرجام چنین شیوههایی شود.
3- تجاوز تنها محدود به آن رابطه جنسی خشنی نیست که رسانهای میشود. تجاوز هر رابطه جنسی است که بدون تمایل یکی از طرفین رخ میدهد. تجاوز حتی در زندگی زناشویی یا در رابطهای عاشقانه میتواند رخ نماید. در حال حاضر در نگاه جامعه به امر جنسی شاهد تغییراتی با شتابی بالا هستیم. متاسفانه نگاهی اروتیک بر بسیاری روابط انسانی در جامعه سایه افکنده که از زیر پوست جامعه گاهی رخ مینماید و چهره زشت خود را نشان میدهد. روابطی که به قید اجبار تنها به شرط تن دادن به رابطه جنسی میتواند تداوم یابد رابطهای مبتنی بر سورفتار است و آثار روانی ناخوشایندی برای قربانی رابطه باقی میگذارد. تابوهای رسمی مانع از گفتگوهای سازنده در این راستاست. اما فقدان گفت و شنود در این زمینه به معنای آن نیست که چنین پدیدههایی وجود ندارد.
4- تجاوز، آثار روانی درازمدتی دارد. بسیاری زنان قربانی دچار نشانگان استرس پس از سانحه میشوند. بی اعتمادی و ترس در کنار خشمی فروخورده، احساساتی تلخ و دردناکند که بر حیات روانی فرد سایه میاندازند و آسایش را از او میگیرند. خاطره تجاوز را دیگران فراموش میکنند اما سایه شوم آن در خواب و بیداری قربانی باقی میماند. متاسفانه تجاوز، قربانیانی خاموش دارد. تعداد اندکی از موارد تجاوز رسانهای میشود و یا مورد پیگیری قضایی قرار میگیرد. بسیاری از قربانیها از ترس قضاوت خانواده و جامعه دم فرو میبندند و فاجعهای را که از سر گذراندهاند آشکار نمیسازند. حکایت تلخی که گاهی در جلسات درمانی چهره میگشاید. هر چند تعداد کمی از قربانیها به خدمات درمانی دسترسی دارند. به نظر میرسد نیازمند آن هستیم که درمانگرانی خبره در این زمینه داشته باشیم و البته گروههایی داوطلب از قربانیان بهبود یافته که پناه قربانیان بیپناه باشند.
این نوشته در هفته نامه سپید شماره 286 به چاپ رسیده است.
1- سخنرانی پادشاه
« سخنرانی پادشاه » درامی تاریخی است به کارگردانی تام هوپر. این فیلم در سال ۲۰۱۱ در هشتاد و سومین دوره مراسم اسکار برنده جایزه بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر نقش اول مرد و بهترین فیلمنامه اوریژینال شد.
این نوشته در ماهنامه ندای محیا، شهریور 1390 چاپ شده است.
بحقترین و بیرحمانهترین کیفر آن فراموشی کامل و پرآرامش چون فراموشی گورستان، که میگذارد مهر از کسانی ببریم که دیگر دوستشان نمیداریم، همین است که حدس بزنیم همین فراموشی نصیب حتمی کسانی هم خواهد بود که هنوز دلبستهشانیم.
در جستجوی زمان از دست رفته. مارسل پروست.برگردان مهدی سحابی
عشق کیفیتی ذهنی دارد و وضعیتی پیچیده است حاصل کششی روانی- جنسی به دیگری. بسیاری کسانی که عاشق میشوند لااقل در مراحل اولیه عشق نمیدانند علت واقعبینانه و منطقی احساساتشان به دیگری چیست. فروید به ما میآموزد که عشق را انرژی حاصل از تناقضات ناخودآگاه طرفین پیرامون محبوبهای اولیه(پدر و مادر) میسازد. البته پروست معتقد است معشوقههای هر کس فرآورده خلق و خوی او،تصویری از او، بازتابی و نگاتیوی از حساسیت وی است. تضادی نیست البته. ما عاشق تصویری برساخته طبع خود میشویم. تصویری که از کودکی میآید. تصوی از مادر،واقعی یا خیالی. از سویی ماهیت عشق را در یک چیز می توان خلاصه کرد: ایده آل سازی معشوق. عاشق تنها یک سیما را می بیند و تنها یک صدا را میشنود. به تدریج اما این تصویر یگانه فرو میپاشد و عاشق با حقیقتی ازلی و ابدی رویاروی میشود: معشوق هم آدمی است متوسط با کاستیها و برتری هایی چون دیگران. آدمهای بهنجار با این ماجرا کنار میآیند و به حقیقت پشت نمیکنند. معشوق را میبخشند و او را چنان که هست میپذیرند. از دیدی دیگر اتو کرنبرگ معتقد است آدمی در مورد هر پدیده دلبخواهی در وضعیتی دوگانه قرار دارد. میخواهد و نمیخواهد. چنانکه گفتهاند عشق و نفرت همزادند و همبستر. البته میزان بلوغ شخصیت عاشق است که تعیین میکند تا چه اندازه نفرت غلبه دارد و به چه میزان عشق.
واقعیت دیگر شباهتی است که میان سوگواری و عشق وجود دارد. در سوگواری دو عنصر برجسته است. همانندسازی با مرحوم یعنی آنچه سبب میشود سوگوار حس کند خود از میان رفته و فنا شده و دیگری همدلی عمیق با او. هر دو این عناصر برای عاشق شدن مورد نیاز است.
عشق رمانتیک با کیفیتی که از آن یاد شد البته یک نیاز عاطفی روان سالم و بهنجار است. نیازی که به آدمی این امکان را میدهد تا ورای کیفیت روزمره و یکنواخت زندگی، معنای عمیقتر و متعالیتری برای خویش بیابد. آرمانیسازی معشوق در واقع آرمانی کردن خود است. این پدیده اتکا به نفس عاشق را میافزاید و در او احساس بهزیستی پدید میآورد. در پی هر تجربه نیکبختانه البته ممکن است شوربختی کمین کرده باشد. هر عشقی را وصل نیست و هر معشوقی پذیرنده نیست که اگر بود دفتر شعر شاعران جهان خالی میماند. فقدان بخشی غیر قابل اجتناب از زندگی است. هر چند فقدان دامنه گستردهای از روابط بهم خورده تا جدایی و مرگ را دربر میگیرد و فقدانهای مختلف معانی متفاوتی برای افراد دارند اما کمابیش آدمی واکنشی یکسان در برابر فقدان و از جمله جدایی از معشوق نشان میدهد. این فرآیند پنج مرحله را شامل می شود. هر چند مراحل 5گانه زیر را الیزابت کوبلر راس برای رویارویی با مرگ تعریف کرده اما آن را مناسب برای سوگ عاشقانه می دانم. مناسب تر از فرآیندهای دیگری که به عنوان واکنش سوگ ذکر شده است :
شوک و انکار: این مرحله معمولا عمر زیادی ندارد. عاشق انکار میکند که معشوق را از دست داده. انکار درون ناآرام او را آرام میکند. هر چند این دفاعی ناکارآمد است و دیری نمیپاید که باز حقیقت تلخ جدایی را به یاد میآورد. شوک فقدان را فرد معمولا به صورت کرختی و بیحسی روانی تجربه میکند.
خشم: این مرحله را این سوال رقم میزند: «چرا من؟». خشم البته ممکن است متوجه معشوق نشود و پیکان آن خدا، سرنوشت یا دیگران را هدف بگیرد. در این مرحله از سوگواری عاشقانه آنها که از زاویه دوگانه های سپید- سیاه و خیر- شر دنیا را نظاره می کنند و معشوق را می پرستند چون وی را ناکام کننده بیابند به ناگاه در ذهن آنان تبدیل به موجودی نفرت انگیز میشود و خشم به او، عشق را به نفرتی عمیق بدل میسازد. عاشق ناکام حس میکند فریب خورده و معشوق زندگی او را تباه ساخته. چنین است که میل به انتقام در وجود بی قرار عاشق دیروز زبانه میکشد و او را به اهریمنی بیمهار بدل میسازد. میکشد یا اسید میپاشد.
چانهزدن: نوعی بازگشت انکار است. فرد نمیخواهد باور کند جدایی رقم خورده. خود را سرزنش میکند و در ذهن خود بدین باور میرسد که اگر چنین یا چنان کند معشوق را دیگر بار به کف خواهد آورد. به عبارتی رابطه در ذهن عاشق سوگوار ادامه مییابد هر چند در جهان بیرونی ممکن است نشانی از آبادی دوباره عشق تباهشده نباشد.
افسردگی: عاشق سرانجام به نقطهای میرسد که انکار را کنار بگذارد و درست از چانهزنی بکشد. حقیقت جدایی تمتم قد مقابل عاشق ناکام خودنمایی میکند و او را افسرده میسازد.
پذیرش: عاشق میپذیرد جدایی چهره دیگری از عاشقی و اجتناب ناپذیر است. هر چند دردناک است اما میتواند آموزنده باشد و بسیاری تناقضات شخصی ما را عیان کند. رابطه سازنده مهارتی است که با تجربه کردن و آزمون و خطا بهدست میآید. شکست گامی برای پیروزیهای بزرگتر است چرا که شکست ضعفهای ما را عیان میکند.
پس میتوان دستورالعمل ساده زیر را به افراد سوگوار عشق توصیه کرد:
واقعیت فقدان را باید پذیرفت. نمیتوان به گذشته برگشت. سوگواری نشانه زنده بودن است. نباید ان را انکار کرد و باید با فقدان روبرو شد. نباید این امید واهی را تقویت کرد که فقدان برگشتپذیر است. تاریخی تعیین کنید و تمام اشیا، نقشهها و خواستههایی که این امید را زنده نگه میدارد دور بریزید.
سوگواری طبیعت فقدان است و نباید از آن هراسید. سوگواری به تقویت این باور که فقدان برگشتناپذیر است یاری میرساند. اندوهناک بودن بعد از جدایی غیرعادی نیست و نباید شما را بترساند. البته اگر این اندوه به درازا بینجامد(بیش از دو ماه طول بکشد) و یا با نشانههایی چون احساس بیارزشی شدید یا افکار خودکشی همراه شود بهنجار نیست و در این شرایط باید از متخصصین سلامت روان کمک گرفت.
به خودتان وقت بدهید. قرار نیست سازگاری با فقدان فورا رخ دهد. بزرگترین خطا این است که برای پرکردن جای یکی فورا دیگری را جایگزین کنید. تجربه عشق ناکام را باید بازخوانی کرد و چون وجود از معشوق از کف رفته خالی شد دیگری را جایگزین کرد. رابطه جدید معمولا با خیال پرکردن جای خالی همانی که از دست رفته شکل می گیرد. عشق جدید، آدمی است متفاوت و هیچ وقت هیچ کسی جای دیگری را نمیگیرد. مگر شما شبیه دیگران هستید؟
زندگی را از سربگیرید و بدانید عشق پدیدهای ذهنی و برساخته خود ماست. کلمات آغازین این نوشتار را دوباره بخوانید تا با ماهیت عشق آشناتر شوید. پروست میگوید: «حس گذرایی همه چیز موجب میشود بخواهیم همه کارمان به نتیجه بینجامد و همین منظره هر عشقی را رقت انگیز میکند.»
در آغاز باید نکتهای را روشن کنم. شخصا مخالف شوخی با پزشک و روانپزشک نیستم. طنز به پالایش هر گروه و حرفهای کمک میکند. به جای مخالفت باید آرزو کنیم شاهد روزهایی باشیم که بتوان با هر حرفه و صنفی شوخی کرد و جامعه از آن میزان مدارا برخوردار گردد که نرنجد و به شوخی لبخند بزند. مدنظر من موضوعی کاملا متفاوت است. چندان اعتقاد ندارم در سریال «ساختمان پزشکان» متخصصین سلامت روان به مسخره گرفته شدهاند و از این رو این مجموعه جای نقد دارد. «ساختمان پزشکان» را باید مورد اعتراض قرار دارد چون بیماران روانپزشکی را تمسخر میکند و مفهوم بیماری روانی را هجو مینماید. نمونهها بسیار است. همسر دکتر نیما افشار مبتلا به وسواس است و بارها در این مجموعه، علایم بیماری او مضحکه میشود. واژه پر از انگ و بدآموزی «روانی» بارها بر زبان شخصیتها جاری میشود و دستمایهای برای تحقیر و تمسخر منشی دکتر افشار قرار میگیرد. در یکی از قسمت های اخیر این مجموعه کادویی خریده می شود برای شخصیت بیمار این سریال. این کادو کتابی است به نام خاطرات یک دیوانه. نقد «ساختمان پزشکان» نقدی اخلاقی است و دفاعی است از حق بیمارانی که از حقوق اولیه خود محرومند و در این مجموعه علایم رنج آور آنان مسخره میشود.
1- بیماران روانی نه تنها از بیماری خود بلکه از انگ و تبعیض ناشی از آن نیز رنج میبرند. بیش از نیمی از بیماران نمونهای از رفتارهای تبعیض آمیز را گزارش میدهند. تبعیض و انگ بر جنبههای مختلف بیماری اثر میگذارد. از آن جمله که موفقیت درمان را کاهش میدهد و مانع از حضور اجتماعی معنادار و اثربخش بیماران میشود. انگ و تبعیض فاصله بیمار و جامعه را بیشتر و بیشتر می کند. «روانی» بر چهره بیمار چنگ میزند و او را در نگاه مردمان شهر، غریب و خطرناک و مسخره جلوهگر میسازد. «ساختمان پزشکان» از این انگ و ننگ نمیکاهد و تبعیض را میافزاید.
2- رنج نشانههای بیماری روانپزشکی از افسردگی تا روان پریشی و از وسواس تا خودبیمارانگاری در وصف نمیگنجد. به چشم نمیآید اما جانکاه است. «ویلیام استایرن» نویسنده آمریکایی هنگام گرفتار شدن به بیماری افسردگی درباره این بیماری در کتابی که با عنوان «ظلمت آشکار» به تازگی توسط نشرماهی ترجمه شده چنین نوشته است:" برای آنها که در جنگل تاریک افسردگی اقامت کردهاند و عذاب توجیه ناپذیر آن را میشناسند، بازگشتشان از مغاک بیشباهت به معراج شاعر نیست که کشان کشان از اعماق تاریک جهنم بیرون میآید و در جهانی که خود، جهان تابناک اش مینامد، ظاهر میشود." قیاس کنید نگاه استایرن را از رنج بیماری با کاریکاتور مضحکهای که «ساختمان پزشکان» از بیماری روانی میسازد.طنز قرار است از رنج آدمیان بکاهد نه آن که بر رنج آنان بیفزاید. دیگر آنکه در تحلیلی روانشناختی میتوان ردپای ترس از بیماری روانی را در این نگاه دید. البته انگار شرم به عنوان يك ابزار روانشناختي فرهنگي در اینجا به كار افتاده تا فاكتور ترس و وحشت از بيماري را به تمسخر بدل سازد.
3- بیماریهای روانپزشکی شیوع بالایی دارند و بار بالایی برای جوامع ایجاد میکنند. پیش بینی میشود تا سال 2020 این بیماریها شیوعی افزونتر یابند و افسردگی، رتبه دوم را در رده بندی بیماریهای مسبب ناتوانی موسوم به «بار بیماری» به خود اختصاص دهد. بر مبنای پژوهش ملی دکتر نوربالا و همکاران در سال 1384 شیوع اختلالات روانی در ایران حدود 21٪ گزارش شده است. دکتر محمدی و همکاران نیز در سال 1382 شیوع این گروه از اختلالات را در شهر تهران حدود 15٪ برآورد کردند. به عبارتی از هر 5 نفری که «ساختمان پزشکان» را تماشا میکنند احتمالا یک نفر در زمانی از عمر به یکی از بیماریهای روانپزشکی مبتلا بوده یا خواهد بود.حکم نمیتوان صادر کرد و این موضوع باید مورد پرسش قرار گیرد اما بعید میدانم پارهای تصاویر که این مجموعه از بیمار و بیماری و نشانهها میسازد چندان تجربه لذتبخش و خوشایندی را برای بیماران و خانوادههای آنان رقم زند. پس این نگاه بر متخصصان سلامت روان جفایی نمی کند. ستم این نگاه به بیمارانی است که نگرش کنونی جامعه، بیشترین تبعیضها را علیه آنها و خانوادههاشان روا می دارد و این چنین مجموعههایی این ستم را مضاعف میکند.
4- رسانه سهم مهمی در تکوین باورهای عمومی دارد. دکتر سامان توکلی و همکاران وی در مطالعهای که سال گذشته انتشار یافت حدود 400 نفر از دانشجويان رشتههای مختلف را مورد سوال قرار دادند. بيشترين ميزان آشنايي این افراد با بيماري روانپزشکی از طريق ديدن فيلمي در سينما يا تلويزيون بود كه يكي از بازيگران آن، نقش بيمار رواني را بازي ميكرد. پژوهشهای زیادی بر سینمای هالیوود نشان میدهد نگرش و دانش مردم از بیماریهای روانپزشکی و درمان آنها بیش از آنکه مبتنی بر شواهد علمی باشد متکی است بر تصویری کلیشهای که رسانه میسازد. به نظر شما «ساختمان پزشکان» چه تصویری از بیمار روانپزشکی و بیماری او میسازد؟
این نوشته برای هفته نامه سلامت تهیه شده است.
یکی از کاربران سامانه راند بالینی دانشگاه علوم پزشکی تهران (سرمد) که مکانی است برای بحث و بررسی تخصصی موضوعات پزشکی میان هیات علمی و دانشجویان خاطره ای از یکی از اساتید خود را چنین نقل کرده است: "روزی در بیمارستان مشاورهای جهت تعیین علت بیقراری یک بیمار درخواست شد. من وقتی در بالین وی حاظر شدم بیماری بود که به شدت بیقراری میکرد ولی به علت بیماری زمینهای که داشت قادر به حرکت و سخن گفتن نبود. واقعا گیج شده بودم چون طی حدود یک ربعی که معاینه کردم و مدارک را بررسی نمودم هیچ دلیلی برای این حالت بیمار نیافتم در حالی که بیمار همچنان بیقراری میکرد. تقریبا ناامید شده بودم و تصمیم داشتم مکان را ترک کنم و علت را به مسایل روانشناختی نسبت دهم. در همین حال خدمهای برای تمیز کردن بستر بیمار وارد شد و همین که بیمار را بلند کرد من علت را یافتم ... و متهم چیزی نبود جز سرنگی که زیر کمر بیمار مانده بود. این درسی شد برای من تا بدانم همیشه حق با بیمار است."
ظلمت آشکار" خاطرات «ویلیام استایرن» (1925-2006 م) نویسنده آمریکایی هنگام گرفتار شدن به بیماری افسردگی و قصد وی برای خودکشی است. نیتی که منجر به بستری او در بیمارستان روانپزشکی می شود. این کتاب سالها قبل(1375) با عنوان" افسردگی چیست" در ایران نشر یافته. کتاب حاصل سخنرانی نویسنده در کنگره اختلالات خلقی دانشگاه جان هاپکینز است. در بخشی از کتاب می خوانیم:
"بیش تر گرفتاران افسردگی ها، حتی جان فرساترین افسردگی ها، نجات می یابند و همچون دیگران از آن پس شادمان زندگی می کنند. افسردگی شاید غیر از خاطرات هراس انگیزی که برجای می نهد، هیچ زخم ماندگاری وارد نمی کند. برای آنها که در جنگل تاریک افسردگی اقامت کرده اند و عذاب توجیه ناپذیر آن را می شناسند، بازگشتشان از مغاک بی شباهت به معراج شاعر نیست که کشان کشان از اعماق تاریک جهنم بیرون می آید و در جهانی که خود «جهان تابناک» اش می نامد، ظاهر می شود. در این جا هرکس که به سلامت بازگشته، تقریبا همیشه توان لذت و آرامش را بازیافته و این شاید جبران زیان تحمل یاس و ناامیدی باشد."
حالا با قیاس دو بخش پیشین از این نوشته آیا به نظر شما هم یا بیمار حق دارد یا شکایان او قابل انتساب به عوامل روان شناختی است؟ و اگر شکایت بیماری روان شناختی باشد ذیحق نمی باشد؟
دوستی برایم نوشته است: " راجع به ابعاد حقوقی وفقهی پرونده اسید پاشی فکر میکردم که این روزها بحث قصاص اسیدپاشی را پیش آورده است و چالشی که با حقوق بشریافته و....فارغ از این جهات پرونده، از بعد روان شناختی آن نابجا ندیدم تامل شما را نیز راجع به این جملات بدانم :
سالهاست که به عشق مشکوکم زیرا با نفرت در بن و بنیاد یکی است: هر دو در «احساساتی شدید داشتن» شریک اند. آن کس که اسید پاشید، عاشق بود. هر روز بیشتر به صدق این جملهی شریعتی ایمان میآورم که: «دوست داشتن از عشق برتراست.»در دوست داشتن، ملایمتی هست که به انسانیت نزدیکتر است حتی اگر این ملایمت در نظر عدهای بوی میانمایگی بدهد.آن کس که رها کرد و اسید نپاشید، دوستدار بود."
عشق را یک چیز می سازد: ایده آل سازی معشوق. عاشق تنها یک سیما را می بیند و تنها یک صدا را میشنود. به تدریج اما این تصویر یگانه فرو می پاشد و عاشق با حقیقتی ازلی و ابدی رویاروی می شود: معشوق هم آدمی است متوسط با کاستی ها و برتری هایی چون دیگران. آدم های بهنجار با این ماجرا کنار می آیند و به حقیقت پشت نمی کنند. معشوق را می بخشند و او را چنان که هست می پذیرند. دیگرانی اما که از زاویه دوگانه های سپید- سیاه و خیر- شر دنیا را نظاره می کنند معشوق را می پرستند اما اگر وی ناکام کننده باشد به ناگاه در ذهن آنان تبدیل به موجودی نفرت انگیز می شود و خشم به او، عشق را به نفرتی عمیق بدل می سازد. عاشق ناکام حس می کند فریب خورده و معشوق زندگی او را تباه ساخته. چنین است که میل به انتقام در وجود بی قرار عاشق دیروز زبانه می کشد و او را به اهریمنی بی مهار بدل می سازد. میکشد یا اسید میپاشد. ماجرا به همین سادگی و دردناکی است گویا. این عشق و نفرت، نشانی از آسیبی عمیق و نهان در روان فرد دارد. جامعهای هم که نمی بخشد بیمار است و روانی، نژند دارد. چنین آدمیانی، محصول جامعهای صفر و صدیاند. جامعه بیمار، فرزندانی بیمار میزاید. جامعه را مداوا باید کرد.
دکتر جلال مجیبیان همین روزها 86 ساله شد. چند روز پیش از تولد نیز صفحه شخصی خود را در فیس بوک راه انداخت. در نوشته معرفی این صفحه، دکتر مجیبیان درباره خود می نویسد: « گلکار زادهای هستم که فداکاری و بلند پروازی پدر مرا بر نیمکت دانشکده پزشکی تهران نشانید.» دکتر جلال را که یزدیها سالهاست با عنوان دکتر مجبیبان میشناسند بیش از 50 سال است که در یزد بیمارستانی با نام خود دارد و در کار مداوای بیماران است. هر چند گویی حادثهای او را پابند این شهر کرده چنان که میگوید: « پس از اتمام دوره پزشکی بهعنوان اولین متخصص زنان برای گذراندن دوره خارج از مرکز که در آن زمان اجباری بود به یزد آمدم اما مرگ یک دختر ده بالائی که بهخاطر زایمان از دست رفت خودرا مقید به ماندن و خدمت در شهرم کردم که تا کنون چنانچه میدانید در این شهر کهن لنگر انداختهام اکنون بیش از 55 سال در این شهر بهعنوان متخصص زنان خدمت میکنم.» بسیاری مردانی که اکنون تولد نوادگان خود را نظارهگرند در بیمارستانی که او بنیان گذارد چشم به جهان گشودهاند. گویند پسر کو ندارد نشان از پدر. دکتر مجیبیان اگر یک نشان از پدر داشته باشد همان بلندپروازی اوست. در زمانهای که همگان به روزمرگی خود دل خوش کردهاند او بنیان موسسهای ماندگار را نهاده که اکنون بیش از 500 نفر مستقیم و غیرمستقیم از آن نفع میبرند. وی هیچگاه هیات علمی دانشکدهای نبوده اما هنوز در دهه نهم زندگی در زمانی که باید 30 سالی از بازنشستگیاش گذشته باشد از استادیاران تازه هیات علمیشده بیشتر میداند و بیشتر میخواند. « من تصمیم گرفتهام "یکقرنی در مقابل ذوالقرنین" بشوم.» تصویرگر اراده مردی است که گردبادهای زمانه او را از میدان بهدر نکرده و تغییر هیچ مدیریت و رویهای- حتی با وجود برخی مضایق در دورههایی- ارادهاش را در پیمودن مسیری که صواب میپنداشته تغییر نداده. دکتر مجیبیان پیر نمیشود و میماند چون روح زمانه را درک میکند. ستیزی با تغییرات ندارد و پیش از گردش ایام، نوسانات زمانه را میفهمد. «هیچ ملالی ندارم بهجز درد پیری و فراق جوانی که آنهم امیدوار نیستم بهزودی زود برطرف گردد چون آنچه از دست رفته است دیگر بر نمی گردد.» آخر باری که او را دیدم درباره سرشت زندگی میگفت که زندگی در همه زمانها فراز و فرود داشته و خواهد داشت. باید سازگار شد. خط آخر نوشته او در فیس بوک این کلمات است: « نصیحت به جوانها که از زندگی خود لذت ببرید و کاری نکنید که در هنگام پیری چیزی برای گفتن نداشته باشید.» چشم به راه تولد صدسالگی دکتر مجیبیان میمانیم.
«هرگز ترکم نکن» اثر مارک رومانکو بر اساس رمانی از کازوئیشی گورو
محصول 2010 انگلستان است. فیلم داستانی بینهایت تلخ دارد. کودکانی که نمیدانند و
نمیدانیم برساخته نطفه کدام پدر و مادری هستند در مدرسهای دور از شهر در میانه
جنگلی رشد میکنند تا در بزرگسالی بهعنوان «اهداکننده عضو» زندگی دیگر آدمیان
مبتلا به بیماریهای دشواری چون سرطان را نجات دهند. تصور میشود این مخلوقات
بیچاره(تعبیر یکی از شخصیتها) روح ندارند. اما آنها نقاشی میکشند، مجسمه میسازند
و عاشق میشوند. در بخشی از فیلم شاهد کوشش دوشخصیت داستان برای سردرآوردن از ریشههاشان
هستیم. جستجوی بیفرجام برای یافتن نسخهای که آنها رونوشتش هستند. یکی در آژانسی
هواپیمایی زنی را که دیگران وی را شبیهاش یافتهاند دنبال میکند و دیگری در مجلههای
پورنو خود را جستجو میکند. آن اولی که در جستجوی خود ناکام میشود خشمگینانه
دیگرانی که او را دلخوش کردهاند خطاب قرار میدهد میگوید ما را از الکلیها،
معتادان و فاحشهها ساختهاند. باید در زندانها دنبال خود بگردیم! دردناک است نه؟! «هرگز ترکم نکن» فیلم قدرنادیده سال 2010 است. اثری که 2 ساعت تماشاچی
را با خود همراه می کند و به لایه های پنهان روح آدمی سرک می کشد. تماشای این اثر
برجسته سال را ازدست ندهید.
این روزها سینماروهای حرفه ای و منتقدین همه از «جدایی نادر از سیمین»حرف می زنند. اما تجدید دیدار با دیگر آثار فرهادی چون «شهر زیبا» بعد از 7 سال نشان از چند نکته مهم دارد. فرهادی مسیر تعالی را اثر به اثر طی میکند. آدم صاحب اندیشهای است و میتوان صورتبندی مفهومی روشنی را در تمام کارهایی که کرده دید. تماشای آثار او- تمام آثارش- اعصابی از پولاد میطلبد. موضوع قضاوت در «درباره الی» بهگونهای پررنگ به عنوان درونمایه مهم اثری با امضای فرهادی مورد توجه قرار گرفت اما بازبینی شهر زیبا و چهارشنبه سوری نشان میدهد تمام کارهای این مرد محجوب آزمونی اخلاقی را پیش روی مخاطب قرار میدهد. آزمونی که مخاطب را در دوراهه و چندراهههایی قرار میدهد که پاسخهای او گویای خیلی چیزها میتواند باشد. در جایی از «شهر زیبا»، غفوری- مددکار کانون اصلاح و تربیت با بازی فرهاد قائمیان- نمونههایی میآورد تا قضاوت علا- نوجوان اول اثر- را بسنجد. او در مورد آن موقعیتها پاسخهایی میدهد اما چون نوبت به خود او میرسد بهگونهای دیگر همان موقعیت را قضاوت میکند. غفوری میگوید ما در مورد دیگران راحت قضاوت میکنیم اما به خودمان که میرسد شاید اگر من هم... . این شرایط را ما هم در برابر آدمهای کارهای فرهادی داریم. فرهادی ما را در برابر خودمان قرار میدهد. آگاهی گام اول بهبودی است.
بهراستی که سینمای فرهادی یک «تراپی اجتماعی» است.
یزد با سرعتی بیش از تصور در حال تغییر است. بلوارهای تازه، تقاطعهای غیرهمسطح و مراکز تجاری برخی نشانههای پوستاندازی شهری است که دومین شهر باستانی دنیاست. از معماری دیرین تنهاکوچه، محلههایی در میانه خیابانهای جدیدسازه مانده. کوچههایی که یکدستی خود را به واسطه ساختو سازهای امروزی بیقواره و عبور لولههای گاز و سیمهای برق از کف دادهاند. تصور کنید مردی که لباسی محلی به تن دارد موهای خود را ژل بزند و هدفون در کوشش بگذارد. این وضعیت مشابه اوضاع بسیاری کوچههای کهنه یزد است. این شهر را این یادگارهای کهن دیدنی و خاطرهانگیز ساختهاند. شهر بیتردید به خیابانهای تازه، رستورانهای امروزی و مراکز خرید بزرگ نیاز دارد. اما بافت تاریخی هم به مهربانی و تیمار بیشتری محتاج است. این ساختمانهای جدید به این شهر هویت و تاریخ نمیدهد. هویت این شهر به خانههای تاریخی، مسجد جامع و ششبادگیری است.
5شنبه 19 اسفند در بیمارستان روزبه نشست نقد روانکاوانه فیلم «رونوشت برابر اصل» اثر عباس کیارستمی برگزار شد. در این مجلس دکتر گوهر همایونپور، دکتر حسین پاینده و دکتر محمد صنعتی درباره اثر سخن گفتند. استقبال از جلسه چشمگیر بود چنان که کسانی ایستاده بحثها را پی گرفتند و با اینکه سخنرانان حدود 3 ساعت حرف زدند و بحث کردند اما کمتر کسی پیش از پایان، جلسه را ترک کرد. باید به برگزارکنندگان و در راس آنها به دکتر سامان توکلی عزیز که از سوی کمیته رواندرمانی انجمن روانپزشکان ایران این مراسم را برگزار کردند تبریک گفت و همت آنها را ستود. نکاتی که در پی میآید پاسخی است به بانی مراسم که عزم کرده این مسیر را بهتر از پیش بپیماید.
1- روانکاوی متن معمولا در 3 سطح روانکاوی مولف، شخصیتها و مخاطب صورت میپذیرد. روانکاوی مولف دشوار است. اثر ادبی تنها یک منبع برای بررسی روانکاوانه مولف است. باید به تاریخچه خصوصی و دیگر تداعیهای او نیز دسترسی داشت تا بتوان به حداقلی از دقت در خوانش روانکاوانه مولف دست یافت. در اخلاقی بودن این گونه البته تردید بسیار رواست.روانکاوی شخصیتها راهی برای گونهای از نقد ادبی است که روانکاوی را ابزاری میکند تا متن را تحلیل کند. روانکاوی مخاطب اما به حرفه روانکاو نزدیکتر است. از این منظر روانکاو میتواند به ناخودآگاه مخاطب از ورای نوع واکنشها به سوژهها و کنشهای آنان دست یابد. انتظار بود در جلسهای که دو نفر از سه گوینده روانکاو بالینی هستند گونه سوم بیشتر مدنظر باشد. برای این منظور البته آرایش جلسه باید به گونهای دیگر باشد و یا اینکه روانکاو پیش از ارایه یافتههایش در جمعی عمومی، در گروههایی کوچکتر واکنشهای عدهای از داوطلبین به اثر را واکاوی کرده باشد.
2- روانکاوی به زندگی گذشته نظر دارد و ردپای تعارض با ابژههای آغازین را در زندگی امروز میکاود. رواندرمانی وجودی(اگزیستانسیال) اما به تعارضهای دیگری نظر دارد و همه رواننژندیها را حاصل تعارض با ابژههای ابتدایی و مفاهیمی حول و حوش جنسیت نمیداند و به تعارض با مفاهیمی چون مرگ و تنهایی و آزادی نظر دارد. به نظر میرسد این چارچوب برای درک و فهم اثری چون «رونوشت برابر اصل» و سینمای مردی چون کیارستمی که سخن از چنین مفاهیمی در آن موج میزند بسودهتر باشد.
3- زمانی طولانی قریب به 2 ساعت از زمان جلسه به مونولوگ سخنرانان اختصاص داشت. در دیالوگ پایانی هم بیش از سه چهارم زمان به دیالوگی میان دو گوینده پیرامون تفاوتهای تئوریک آنان اختصاص یافت. روانکاوی، دیالوگی است میان روانکاو و تحلیل شونده، خودآگاهی و ناخودآگاهی و واقعیت و خیال. جلساتی با سخنرانان محدودتر و متکی بر دوگویی و چندگویی با چنین مفهومی سازگارتر است.
4- روانکاوی بالینی یک حرفه است و نقد روانکاوانه، گرایشی متمایز. روانکاو بالینی درمان میکند اما منتقد نقادی مینماید. حضور دکتر حسین پاینده در جلسه از این حیث بسیار مغتنم بود. روشمندی موجود در کار او، سخنرانی وی را متمایز از دیگر گویندگان ساخت.
به همین بسنده میکنم. آرزوی دلگرمی برگزارکنندگان را برای پیمودن راهی که آغازیدهاند دارم.
نام، آدم را نامدار می کند نه نان. چگونه است برخی نام خود را به نانی می فروشند؟
صبح که مهیای رفتن از خانه شدم از پشت پنجره دیدم برف روی کاجها نشسته. چند کلاغ روی چمنهای پوشیده از برف میلولیدند و دنبال خوراک میگشتند. همیشه از کلاغها نفرت داشتهام. کاج و کلاغ ناخودآگاه میبردم به پشت بام خانه پدری، جایی که خانه کوچک ما را دیواری بلند و چند کاج کهنسال از عمارت وسیع همسایه جدا می کرد. قارقار کلاغها سکوت بام را هر چندی میشکست. گاهی از لبه دیوار بلندی که البته بر بام ما چندان بلند نمینمود به داخل آن سرزمین رازها سرک میکشیدم : با بیم و سینهای پر از پرسش. سوالهایی که در باورم نمیگنجید هیچ وقت جوابی برای آنها بیابم. سهم من آنروزها از سوالهایم برگهای خشک کاج و میوههای سبز و قهوهای آن درختهای پیر بود. این روزها اما جواب خیلی چیزها را میدانم. سرک کشیدنهای آن زمان بی حاصل بود اما 20 سالی و شاید کمتر دندان بر جگر میطلبید تا خود به آن اتاقها قدم بگذارم و سیراب کنم جان تشنه کنجکاویهای کودکانه را. حالا بهتر میفهم تفاوت چندانی نبوده میان چاردیواری ما با چهلتوی همسایه. که بعضی چیزها مرزی ندارد. همه جا هست. این ور بام و آن ور بام فرقی ندارد. که آواز دهل شنیدن همیشه از دور خوش است! یک کاج و چند تا کلاغ آدم را به کجاها که نمیبرد؟!
پایگاه خبری تابناک در چند روز اخیر دو خبر درباره شرایط روانی اشخاص معروف جهان عرب نشر داده. اولی خبر بیماری دختر صدام حسین و دیگری اطلاعاتی درباره شرایط روانی حسنی مبارک.عنوان خبر نخست این است: « دختر صدام دیوانه شد» و عنوان خبر دوم: مبارک از مشکلات روانی رنج می برد. در این راستا چند نکته گفتنی است:
1- بیماری دیگران شادمانی ندارد. شادی برای بیماری دیگران -خواه دیکتاتور یا دموکرات، مسلمان یا غیرمسلمان-در تضاد با بدیهی ترین اصول اخلاقی و انسانی است.
2- در عنوان و متن اخبار تابناک، بیماری روانی به عنوان پیامد دیکتاتوری، فرض و القا شده است. بیماری روانی مانند اسکیزوفرنیا یک بیماری است مانند دیگر بیماری ها و سبب شناسی، علایم و درمان مشخصی دارد. ا% جمعیت دنیا و از جمله مملکت خودمان به این بیماری مبتلایند. بیماری به نژاد، طبقه و مذهب خاصی تعلق ندارد و در همه کشورها دیده می شود.
3- این شیوه خبررسانی، ستمی به دیکتاتورها نمی کند. حتی آنها را تبرئه می کند. ظلم این گونه نگارش و نشر اخبار به بیمارانی است که نگرش کنونی جامعه بیش ترین تبعیض ها را علیه آنها و خانواده هاشان روا می دارد و این چنین اخباری این ستم را مضاعف می کند.
4- و نکته آخر به دوستان تابناک درباره پوشش اخبار سلامت روان: مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان!