بحقترین و بیرحمانهترین کیفر آن فراموشی کامل و پرآرامش چون
فراموشی گورستان، که میگذارد مهر از کسانی ببریم که دیگر دوستشان نمیداریم، همین
است که حدس بزنیم همین فراموشی نصیب حتمی کسانی هم خواهد بود که هنوز دلبستهشانیم.
در جستجوی زمان از
دست رفته. مارسل پروست.برگردان مهدی سحابی
عشق کیفیتی ذهنی دارد و وضعیتی پیچیده است حاصل کششی روانی- جنسی به
دیگری. بسیاری کسانی که عاشق میشوند لااقل در مراحل اولیه عشق نمیدانند علت واقعبینانه
و منطقی احساساتشان به دیگری چیست. فروید به ما
میآموزد که عشق را انرژی حاصل از تناقضات ناخودآگاه طرفین پیرامون محبوبهای
اولیه(پدر و مادر) میسازد. البته پروست معتقد
است معشوقههای هر کس فرآورده خلق و خوی او،تصویری از او، بازتابی و نگاتیوی از
حساسیت وی است. تضادی نیست البته. ما عاشق تصویری برساخته طبع خود میشویم. تصویری
که از کودکی میآید. تصوی از مادر،واقعی یا خیالی. از سویی ماهیت عشق را در یک چیز
می توان خلاصه کرد: ایده آل سازی معشوق. عاشق تنها یک سیما را می بیند و تنها یک
صدا را میشنود. به تدریج اما این تصویر یگانه
فرو میپاشد و عاشق با حقیقتی ازلی و ابدی رویاروی میشود: معشوق هم آدمی است
متوسط با کاستیها و برتری هایی چون دیگران. آدمهای بهنجار با این ماجرا کنار میآیند
و به حقیقت پشت نمیکنند. معشوق را میبخشند و او را چنان که هست میپذیرند.
از دیدی دیگر اتو کرنبرگ معتقد
است آدمی در مورد هر پدیده دلبخواهی در وضعیتی دوگانه قرار دارد. میخواهد و نمیخواهد.
چنانکه گفتهاند عشق و نفرت همزادند و همبستر. البته میزان بلوغ شخصیت عاشق است
که تعیین میکند تا چه اندازه نفرت غلبه دارد و به چه میزان عشق.
واقعیت دیگر شباهتی است که میان سوگواری و عشق وجود دارد. در سوگواری
دو عنصر برجسته است. همانندسازی با مرحوم یعنی آنچه سبب میشود سوگوار حس کند خود
از میان رفته و فنا شده و دیگری همدلی عمیق با او. هر دو این عناصر برای عاشق شدن
مورد نیاز است.
عشق رمانتیک با کیفیتی که از آن یاد شد البته یک نیاز عاطفی روان
سالم و بهنجار است. نیازی که به آدمی این امکان را میدهد تا ورای کیفیت روزمره و
یکنواخت زندگی، معنای عمیقتر و متعالیتری برای خویش بیابد. آرمانیسازی معشوق در
واقع آرمانی کردن خود است. این پدیده اتکا به نفس عاشق را میافزاید و در او احساس
بهزیستی پدید میآورد. در پی هر تجربه نیکبختانه البته ممکن است شوربختی کمین
کرده باشد. هر عشقی را وصل نیست و هر معشوقی پذیرنده نیست که اگر بود دفتر شعر
شاعران جهان خالی میماند. فقدان بخشی غیر قابل اجتناب از زندگی است. هر چند فقدان
دامنه گستردهای از روابط بهم خورده تا جدایی و مرگ را دربر میگیرد و فقدانهای
مختلف معانی متفاوتی برای افراد دارند اما کمابیش آدمی واکنشی یکسان در برابر
فقدان و از جمله جدایی از معشوق نشان میدهد. این فرآیند پنج مرحله را شامل می شود. هر چند مراحل 5گانه زیر را الیزابت کوبلر راس برای رویارویی با مرگ تعریف کرده اما آن را مناسب برای سوگ عاشقانه می دانم. مناسب تر از فرآیندهای دیگری که به عنوان واکنش سوگ ذکر شده است :
شوک و انکار: این مرحله معمولا عمر زیادی ندارد. عاشق انکار میکند که
معشوق را از دست داده. انکار درون ناآرام او را آرام میکند. هر چند این دفاعی
ناکارآمد است و دیری نمیپاید که باز حقیقت تلخ جدایی را به یاد میآورد. شوک
فقدان را فرد معمولا به صورت کرختی و بیحسی روانی تجربه میکند.
خشم: این مرحله را این سوال رقم میزند: «چرا من؟». خشم البته ممکن
است متوجه معشوق نشود و پیکان آن خدا، سرنوشت یا دیگران را هدف بگیرد. در این
مرحله از سوگواری عاشقانه آنها که از زاویه دوگانه های سپید- سیاه و خیر-
شر دنیا را نظاره می کنند و معشوق را می پرستند چون وی را ناکام کننده بیابند
به ناگاه در ذهن آنان تبدیل به موجودی نفرت انگیز میشود و خشم به او، عشق را به
نفرتی عمیق بدل میسازد. عاشق ناکام حس میکند فریب خورده و معشوق زندگی او را
تباه ساخته. چنین است که میل به انتقام در وجود بی قرار عاشق دیروز زبانه میکشد و
او را به اهریمنی بیمهار بدل میسازد. میکشد یا اسید میپاشد.
چانهزدن: نوعی بازگشت انکار است. فرد نمیخواهد باور کند جدایی رقم
خورده. خود را سرزنش میکند و در ذهن خود بدین باور میرسد که اگر چنین یا چنان
کند معشوق را دیگر بار به کف خواهد آورد. به عبارتی رابطه در ذهن عاشق سوگوار
ادامه مییابد هر چند در جهان بیرونی ممکن است نشانی از آبادی دوباره عشق تباهشده
نباشد.
افسردگی: عاشق سرانجام به نقطهای میرسد که انکار را کنار بگذارد و
درست از چانهزنی بکشد. حقیقت جدایی تمتم قد مقابل عاشق ناکام خودنمایی میکند و
او را افسرده میسازد.
پذیرش: عاشق میپذیرد جدایی چهره دیگری از عاشقی و اجتناب ناپذیر
است. هر چند دردناک است اما میتواند آموزنده باشد و بسیاری تناقضات شخصی ما را
عیان کند. رابطه سازنده مهارتی است که با تجربه کردن و آزمون و خطا بهدست میآید.
شکست گامی برای پیروزیهای بزرگتر است چرا که شکست ضعفهای ما را عیان میکند.
پس میتوان دستورالعمل ساده زیر را به افراد سوگوار عشق توصیه کرد:
واقعیت فقدان را باید پذیرفت.
نمیتوان به گذشته برگشت. سوگواری نشانه زنده بودن است. نباید ان را انکار کرد و
باید با فقدان روبرو شد. نباید این امید واهی را تقویت کرد که فقدان برگشتپذیر
است. تاریخی تعیین کنید و تمام اشیا، نقشهها و خواستههایی که این امید را زنده
نگه میدارد دور بریزید.
سوگواری طبیعت فقدان است و
نباید از آن هراسید. سوگواری به تقویت این باور که فقدان برگشتناپذیر است یاری میرساند.
اندوهناک بودن بعد از جدایی غیرعادی نیست و نباید شما را بترساند. البته اگر این
اندوه به درازا بینجامد(بیش از دو ماه طول بکشد) و یا با نشانههایی چون احساس بیارزشی
شدید یا افکار خودکشی همراه شود بهنجار نیست و در این شرایط باید از متخصصین سلامت
روان کمک گرفت.
به خودتان وقت بدهید. قرار نیست
سازگاری با فقدان فورا رخ دهد. بزرگترین خطا این است که برای پرکردن جای یکی فورا
دیگری را جایگزین کنید. تجربه عشق ناکام را باید بازخوانی کرد و چون وجود از معشوق از کف رفته خالی شد دیگری را جایگزین
کرد. رابطه جدید معمولا با خیال پرکردن جای خالی همانی که از دست رفته شکل می
گیرد. عشق جدید، آدمی است متفاوت و هیچ وقت هیچ کسی جای دیگری را نمیگیرد. مگر
شما شبیه دیگران هستید؟
زندگی را از سربگیرید و بدانید
عشق پدیدهای ذهنی و برساخته خود ماست. کلمات آغازین این نوشتار را دوباره بخوانید
تا با ماهیت عشق آشناتر شوید. پروست میگوید: «حس گذرایی همه چیز موجب میشود
بخواهیم همه کارمان به نتیجه بینجامد و همین منظره هر عشقی را رقت انگیز میکند.»